ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

ذکر قلبی(16)

«لا تنسنی ذکرک»(1)

«ذکرت را از یاد من نبر»


در این فراز از دعا ، امام(ع) از خدای تعالی درخواست می کند تا یاد و ذکر خودش را از یاد او نبرد.این درخواست، درخواست تداوم در «ذکر قلبی» است.زیرا همانطور که پیش از این بارها گفته ایم امکان تداوم در «ذکر لسانی و زبانی» صفر است.زیرا زمان های زیادی ازعمر هرانسانی به مواردی مانند: خوردن و نوشیدن و سخن گفتن و خواندن و اندیشیدن و خفتن و ... می گذرد که در کنار آن ها نمی توان به ذکر لسانی و زبانی اشتغال داشت وناگزیر ذکرویاد خدا فراموش می شود. پس قطعا حضرت(ع) از خدای تعالی درخواست امر محال نمی کنند ومنظور مبارکشان از ذکر دراین فراز عزیز،«ذکر قلبی» است.
            --------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/حضرت سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(48) - محبّت(9)

«و لا تمنحنی بما لا طاقة لی به فتهبظنی (ممّا) یحمّلنیه من فضل محبّتک»(1)

«به خاطر محبّت سرشارت ، در میان چیزهایی که بر من تحمیل می کنی ، چیزی را که تاب تحمّل آن را ندارم به من عطا نکن که در این صورت بر من فشار می آوری.»


در این فراز از دعا ، حضرت سجّاد(ع) واژه: «محبّت» را که از اصطلاحات مهم مکتب تصوّف است به کار برده اند.
           ----------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/حضرت سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(47) - سلوک(8)

«سهّل لی مسلک الخیرات الیک»(1)
 
«راه سلوک به سوی اعمال نیک را در مسیر به سوی خودت برای من هموار کن.»
 
 
در این فراز شریف از دعای حضرت سجّاد(ع) ، ایشان واژه: «مسلک» را که اسم مکان و به معنای: «راه سلوک» و هم ریشه و هم خانواده با اصطلاح:«سلوک»است به کاربرده اند.
         -----------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(46) - فقیر(1)


«سالتک مسألة الحقیر ... الفقیر»(1)
 
«از تو مانند یک شخص حقیر ... فقیر گدایی وخواهش می کنم»
 
 
در این فراز شریف از دعای حضرت سیّد السّاجدین(ع) ، ایشان واژه: «فقیر» را که معادل قرآنی اصطلاح: «درویش» است به کار برده اند.البته می دانیم که «فقیر» و «درویش» به معنای کسی که نیاز مالی دارد نیست.بلکه به معنای کسی است که نسبت به فقر ذاتی خود در برابر غنای ذاتی خدای تعالی معرفت و آگاهی قلبی دارد.
یکبار دیگر و اینبار در این متن مشاهده می شود که صوفیّه همه مفاهیم واصطلاحات مکتب خویش رادرمکتب اهل بیت(ع) آموخته اند و هیچ گروهی در درون اسلام به اندازه صوفیّه از هر نظر به ویژه از نظرگاه مفاهیم و اصطلاحات دستگاه فکری خود ، خود را به اهل بیت(ع) نزدیک نمی بیند.
         -------------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

فناء فی الله(16) ، وحدت وجود(8)

«و انّی و ان لم اقدّم ما قدّموه من الصّالحات فقد قدّمت توحیدک و نفی الاضداد و الانداد و الاشباه عنک»(1)

«ومن گرچه اعمال صالح وشایسته ای را که آنان(=بندگان عابد خدا) پیشکش کرده اند پیشکش نکرده ام اما توحید تو و نفی ضدها و شریکان و شبیهان را از تو ، پیشکش کرده ام.»


در این فراز از دعا ، حضرت سجّاد(ع) دو دیدگاه دینی را در حوزه دین مطرح کرده اند:
1.دیدگاهی که بر توحید اجمالی که خدایکی است و دو تا نیست استوار است.در این دیدگاه ، راه نجات عبارت است از رعایت قواعد شرعی و انجام انبوه و به اصطلاح بسیار رسا ؛ کیلویی اعمال صالح مانندنمازهاو روزه های واجب ومستحبّی ، بسیار رفتن به حج های تمتّع و عمره و ....
2.دیدگاهی که توحید اجمالی را توحید عددی و نظری و عین شرک می داند.در این دیدگاه ، اصالت با انجام انبوه اعمال صالح نیست.اصالت با سلوک الی الله و درک مراتب و مقامات فناء فی الله ، و درک عملی و وجدانی و درونی و قلبی توحید است.اصالت با شهود توحید الهی در تمام اجزای عالم هستی است.
در متن بالا که فرازی از دعای امام سجّاد است ، حضرت(ع) با طرح اجمالی این دو دیدگاه ، حساب خود را از حساب گروه اول جدا می کند.می فرماید گروه اول اهل انجام انبوه اعمال عبادی هستند اما من جزء این گروه نیستم.من اهل توحید هستم و توحیدم را به درگاهت پیشکش آورده ام.با در نظر گرفتن اینکه گروه اول هم به اصطلاح رایج ، اهل توحید هستند و به طور اجمالی پذیرفته اند که خدا یکی است به این نتیجه منطقی می رسیم که توحیدی که امام(ع) مطرح می کنند چیزی جدای توحیدی است که در میان عموم متدیّنان مطرح است.این چه توحیدی است؟حضرت خودپاسخ روشنی به این پرسش داده اند:
«فقد قدّمت توحیدک و نفی الاضداد و الانداد و الاشباه عنک»
همانطورکه می بینیم توحیدحضرت(ع)توحیدعددی رایج نیست. توحیدی شهودی است که حضرت(ع) به مدد آن ضدّی و شریکی و شبیهی برای خدای تعالی در عالم نمی بیند.چرا بیان حضرت را به توحید شهودی تفسیر کردیم؟دلیلش روشن است. زیرا در مرحله نظر ، گروه اول نیز ساحت الهی را از وجود هر گونه ضدّی و شریکی و شبیهی منزّه می دانند.اما با این وجود باز حضرت(ع) حساب خود را در مسئله توحید از آنان جدا می داند و می فرماید توحید من توحید نفی اضداد و انداد و اشباه از ساحت قدسی حضرت ربّ العالمین است.اگر توحید مورد نظر حضرت(ع) هم مانند آنان توحید اجمالی و عددی بود و حضرت مانند آنان فقط در مرحله نظری به نفی اضداد و انداد و اشباه از ساحت قدسی خدای تعالی می پرداختند دیگر فرقی با آنان نداشتند که بتوانند حساب خود را از حساب آنان جدا کنند.پس توحید مورد نظر حضرت(ع) توحید شهودی است نه توحید نظری و عددی رایج.سالک مسالک این توحید با درک وجدانی مراتب «فناء فی الله» و با شهود نور الهی که در تمام عالم ساری و جاری است و با شهود اسماء الهیّه که ارکان موجودات و اشیا عوالم هستی قائم به آن ها هستند ، و با شهود وحدتی که در پس پرده کثرات در عالم هستی و وجود برقرار است و با شهود «وحدت در وجود» و شهود «وحدت وجود» موحّد است.سالک مسالک این توحید ، با درک «فناء ذاتی» و با از دست دادن هستی مجازی خود ، دیگر حتّا خود را هم نمی بیند چه رسد به موجودی دیگر در عرض وجود الهی.
عبارت: «نفی الاضداد و الانداد و الاشباه عنک» بر شهود «وحدت در وجود» و «وحدت وجود» دلالت دارد.یعنی حضرت(ع) با شهود «وحدت در وجود» و «وحدت وجود» دیگر موجودی را با صفت استقلال در وجود مشاهده نمی کرده اند تا ضدّی بر علیه شاه وجود و شریک و شبیهی برای او به حساب آید.
خداوند شهود این مراتب را روزی ما بگرداند انشاء الله تعالی.
یا علی!    
         -------------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47 

فناء فی الله(15)


«الّلهمّ انّک ایّدت دینک فی کلّ اوان بامام اقمته علما لعبادک و منارا فی بلادک بعد ان وصلت حبله بحبلک»(1)

«خدایا تو در هر زمانی دینت را به وسیله امامی که ، پس از وصل ریسمانش به ریسمان خویش ، او را به عنوان نشانه ای برای بندگانت ، و برج نوری در سرزمین هایت بر پا کرده ای تایید می کنی.»


در این فراز از دعای حضرت سجّاد(ع) ، عبارت :«بعد ان وصلت حبله بحبلک» به معنای :«پس از آنکه ریسمانش را به ریسمانت وصل کردی» بر مقام«فناء فی الله»درمراتب مختلف آن دلالت دارد.زیرامقصوداز«حبله»،وجود شریف امام و قطب است و منظور از «حبلک» وجود مقدس حضرت باری تعالی. این استدلال از آنجایی درست است که ترکیب در ذات حضرت حقّ راهی ندارد تا حبل را به چیزی جز وجود ذات اقدسش تعبیر کنیم.او وجود و هستی صرف است.وقتی که حبل در باره حضرت حقّ به معنای وجود و هستی باشد ناگزیر در باره نوع آدمی ، از جمله در اینجا «امام» ، هم به همان معنای وجود و هستی خواهد بود.
بنابراین ، معنای عبارت :«بعد ان وصلت حبله بحبلک» این می شود که خدا وجود امام و قطب را در مراتب مختلف افعالی و صفاتی و اسمایی و ذاتی به وجود خود پیوند می زند که این پیوند به دلیل آنکه ترکیب در ذات الهی راهی ندارد تنها به صورت «فناء» قابل تصور است و به این شکل ، مراتب «فناء افعالی» و «فناء صفاتی» و «فناء اسمایی» و «فناء ذاتی» پا به عرصه وجود می گذارند.
نکته ای که در این عبارت شریف ، بسیار حایز اهمیّت و اعتنا است در فعل :«وصلت» به معنای :«تو وصل کردی» نهفته است و آن این است که این فعل که حضرت(ع) آن را به خدای تعالی نسبت می دهد نشان می دهد که این خدا است که سالک و در اینجا به طور خاص ، امام و قطب را در مراتب فناء سیر داده نه آنکه سالک و امام و قطب ، خود توانایی ورود به مراتب و مقامات فناء را داشته باشند.این نکته بسیار ظریف و شریف ، ویران کننده سیستم دینی «دین صوری و سنتی» و تایید کننده سیتم دینی «دین نوری و شهودی» صوفیّه است. زیرادرسیستم دینی«دین صوری وسنّتی»به متدین القاءمی شود که خود باید با تفکّرات عقلانی و نظری خود یا با پیروی از تفکرات عقلانی و نظری متفکّران دیگر به کسب هدایت بپردازد و این با جهان بینی قرآن واهل بیت(ع) ناسازگار است. اما در سیستم دینی «دین نوری و شهودی» صوفیّه ، سالک خود با الهامات الهی متوجّه می شود و می فهمد که در سیر به سوی خدای تعالی و سیر در صراط مستقیم هدایت ، هیچ کاره است و تنها نقشی که به ظاهر دارد تداوم در طلب و اطاعت از اوامر الهی شیخ خویش است که توفیق آن را نیز در واقع خود خدای تعالی می دهد.این به طور دقیق ، و به طور کامل منطبق بر جهان بینی قرآن و اهل بیت(ع) است.         
        ---------------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

قطب(19) ، مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(45) - سلسله(1) ، قطب(1)

«اللهمّ انّک ایّدت دینک فی کلّ اوان بامام اقمته علما لعبادک و منارا فی بلادک»(1)
 
«خدایا ، همانا تو در هر زمانی دینت را به وجود امامی که او را به عنوان راهنمایی برای بندگانت و برج نوری در سرزمین هایت بر پا می داری تایید می کنی.»
 
 
در این فراز از دعا ، حضرت(ع) واژه «امام» را به صورت یک اسم نکره به کار برده که طبق قواعد زبان عربی می تواند شامل هر کسی که واجد شرایط امامت باشد بشود.قطعا منظور از «امام» در این فراز از دعا ، فقط اهل بیت(ع) نیستند.زیرا کسانی که با زبان اهل بیت(ع) و روایات رسیده از جانب ایشان آشنایی دارند می دانند که هر گاه که ایشان قصد مطرح کردن مطلبی را در باره خودشان داشته باشند دایره کلام را محدود به خودشان کرده و به گونه ای بر محصور بودن مطلب در باره خودشان تاکید می کنند.پس همانطور که گفتیم نکره آوردن واژه «امام» توسط حضرت نشان از آن دارد که منظور ایشان از «امام» مطلق اهل بیت(ع) نیست و شامل هر صاحب صلاحیّتی می شود.
از طرف دیگر ، حضرت(ع) این امام را در هر زمانی ، حاضر در میان مردم معرّفی می کند در حالی که اینک و در این زمان و بلکه حدود 12 قرن است که حضرت حجّت(ع) در میان مردم حضور ندارند و غایب هستند.بنابراین اگر بخواهیم امام را در این کلام حضرت(ع) ، به همان مفهوم یکی از اهل بیت(ع) بگیریم این باعث نقض کلام حضرت می شود.در حالی که می دانیم حضرت به عنوان یک امام حرفی را که می زند از روی دانش و علم قطعی الهی می زند و کلام نورانیش نقض شدنی نیست.پس این امام در این کلام نورانی حضرت(ع) علاوه بر حضرات اهل بیت(ع) دیگر کسانی را که با پرورش در مکتب اهل بیت(ع) اهلیّت امامت بر مردم زمانه خویش را یافته اند نیز شامل می شود.
واژه :«منارا» به معنای «برج نور» یا «گلدسته نور» اشاره بر «دین نوری و شهودی» این امام دارد که به این وسیله آقایان علما و فقها ازدایره دلالت کلام حضرت بیرون می روند. زیرا دین آقایان علما و فقها مبتنی بر مباحث نظری و تفکّرات انسانی است نه مبتنی بر دریافت نور از ذات اقدس الهی.در برابر ، اقطاب صوفیّه که از «دین نوری و شهودی» برخوردار هستند و روش دینداریشان روش دریافت نور از ذات اقدس الهی است به عنوان «برج نور» داخل در دایره دلالت کلام حضرت می شوند.
عبارت :«ایّدت دینک فی کلّ اوان بامام» که این امام را مایه تایید دین الهی معرّفی می کند نشان می دهد که اگر کسی این امام را نشناسد ، یا بشناسد و انکار کند ، و در هر حال دست بیعت و ارادت به این او ندهد دین ندارد.زیرا خدای تعالی خود اینگونه خواسته و او را مایه تایید دینش قرار داده است.بنابراین تخلّف از او تخلّف از خدا و به معنای بیرون رفتن از دایره دین الهی است.
عبارت :«فی کلّ اوان» به معنای :«در هر زمانی» که بر لزوم وجود یک امام حاضردرجامعه در هرزمانی دلالت دارد افاده مفهوم «سلسله» مطرح در مکتب تصوّف را می کند.زیرا «در هر زمانی» به معنای آن است که هر امام و قطبی باید امام و قطب پس خویش را به اذن و اشاره الهی تعیین کند تا مردم در هیچ فاصله زمانیی بدون امام نمانند که این بطور دقیق منطبق بر مفهوم «سلسله» در مکتب تصوّف است.
واژه :«امام» در عصر غیبت به طور دقیق منطبق بر مفهوم قطب است که همانطور که گفتیم همچون امامان اهل بیت(ع) و به پیروی از آنان ، «دینی نوری و شهودی» دارد و با به اتمام رساندن سیر خود در عوالم نوری و فناء در نور مطلق ذات الهی ، تبدیل به یک «منار» یا «برج نور» شده است.
عبارت :«انّک ایّدت» نشان می دهد که این امام که در عصر غیبت همان «قطب» است مویّد به تاییدات الهی است.حضرت با حرف تاکید :«انّ» بر این معنا تاکید فرموده اند.  
           --------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(44) - طریقت(6)

«واجل به صدآء الجور عن طریقتک»(1)
 
«(ای خدا) به وسیله او(=امام و قطب هر زمانی) پژواک ظلم و ستم را از طریقت خودت دور کن.»


در این فراز از دعا ، حضرت(ع) واژه :«طریقت» را که از مفاهیم و اصطلاحات کلیدی مکتب تصوّف است به کار برده اند.
         ----------------------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

قطب(18)

«جعلتهم الوسیلة الیک و المسلک الی جنّتک»(1)

«آن ها(=اهل بیت«ع») را به عنوان وسیله ای به سوی خودت و محلّ سلوک به سوی بهشتت قرار دادی.»


در این فراز از دعا،امام(ع)از اهل بیت(ع)به عنوان وسیله های وصول به الله و محلّ های سلوک به سوی بهشت او یاد می کند. در مباحث پیشین اثبات کردیم که از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) وصول به مقامات عالیّه انسانی حتّا وصول به آخرین و کامل ترین مقامات ، برای همگان از جمله اقطاب صوفیّه امکان پذیر است.در اینجا نیز یکبار دیگر حضرت(ع) بر این نکته تاکید می کنند که وصول به مقام «انسان کامل» برای همگان از جمله اقطاب صوفیّه امکان پذیر است.زیرا ایشان اهل بیت(ع) را به عنوان کسانی معرّفی می کند که خدای تعالی آن ها را به عنوان وسیله ها و محل های سلوک به سوی خودش قرار داده تاهر کس که بخواهدبتواندبا تمسّک به آ ن ها به سوی خدا برود و به سوی بهشت ذات سلوک کند.عبارات : «الوسیلة الیک» و «المسلک الی جنّتک» بر این نکته دلالت دارد.
چند نکته دیگر در این رابطه در متن وجود دارد که این مطلب را تثبیت می کند:
1.حضرت(ع) اهل بیت(ع) را «مسلک» یعنی«محلّ سلوک» نامیده است که این با آموزه های صوفیّه همخوانی دارد.زیرا یکی از آموزه های صوفیّه که مطابق با آرای قرآن و اهل بیت(ع) است این است که قطب(اعم از پیامبران و امامان و اقطاب صوفیّه) کسی است که دایره امکان و هستی را در وجود مقدسش کامل کرده است.بنابراین ، سالکی که اراده کرده است تا در ذیل عنایت و دستگیری او در قوس صعودی این دایره به سوی وطن اصلی خود یعنی مقام «عندیّت» و «عنداللهی» باز گردد در حقیقت در مراتب ذات قطب که به وجهی مراتب ذات خود او نیز هست سلوک می کند.حدیث شریف :«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» ، «هر کس که خودش را شناخت ربّش را شناخته است» نیز بر این معنا دلالت می کند.زیرا در این حدیث ، منظور از «ربّ» ، ذات اقدس الهی نیست منظور «شیخ و قطب» است که مظهر ربوبیّت او است.
2.عبارت :«جنّتک» با اضافه شدن واژه «جنّت» به ضمیر مفرد مخاطب :«ک» بر جنّت و بهشت «ذات» که عالی ترین جنّت و بهشت الهی است دلالت دارد.زیرا ضمیر مخاطب : «ک» اشاره به ذات الهی و مقام «فناء ذاتی فی الله» که عالی ترین و آخرین مرتبه «فناء فی الله» است دارد.آمدن این مطلب در کلام امام(ع) نیز تایید و تاکیدی دیگر بر آموزه های صوفیّه و نشان دهنده قرابت و نزدیکی کامل مکتب صوفیّه به مکتب اهل بیت(ع) است.
3.عبارات :«الیک» و «الی جنّتک» افاده حرکت به سوی مقصدی و افاده مفهوم «سلوک الی الله» را می کند که این نیز مویّد آموزه های صوفیّه صافی مشرب به وسیله اهل بیت(ع) است.
در مجموع ، این سه نکته موجود در متن نیز بر تصریح کلام امام(ع) بر «وسیله» و «مسلک» بودن اقطاب دلالت و تاکید تامّ و تمام دارد.       
          ----------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(43) - سلوک(7)

«جعلتهم الوسیلة الیک و المسلک الی جنّتک»(1)

«آن ها(=اهل بیت«ع»)را به عنوان وسیله به سوی خودت و محلّ سلوک به سوی بهشتت قرار دادی.»


در این فراز از دعا ، حضرت سجّاد(ع) واژه «مسلک» را که از خانواده «سلوک» و به معنای :«محلّ و جایگاه سلوک» است به کار برده اند.«سلوک» از اساسی ترین مفاهیم و اصطلاحات مکتب تصوّف است.
           ----------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/حضرت سجّاد(ع)/دعای47

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(42) - ظاهر(3) ، باطن(3)

«حمدا ظاهره وفق لباطنه و باطنه وفق لصدق النّیّة»(1)
 
«حمد و ستایشی که ظاهر آن موافق با باطن آن ، و باطن آن موافق با صدق در نیّت باشد.»
 
 
دراین فرازازدعای حضرت سجّاد(ع)،ایشان واژه های: «ظاهر» و «باطن» را که از اصطلاحات کلیدی مکتب تصوّف است به کار برده اند و در عمل به همگان از جمله ظاهر گرایان در حوزه دین نشان داده اند که به عنوان عضوی از اعضای اهل بیت(ع) موافق با قرآن برای مفاهیم و حقایق دینی هم «ظاهر»ی قایل هستند و هم «باطنی».و این موافق با مکتب شیرین تصوّف است ، در حالی که متولّیان دین صوری و سنّتی با گرایش های باطنی نسبت به مفاهیم و حقایق دینی مخالف هستند.بنابراین ، اگر اینان را بتوان شیعه محسوب کرد شیعیان نصفه و نیمه ای هستند که تا نیمی از راه با قرآن و اهل بیت(ع) همراهی می کنند و توان راه یافتن به «باطن» دین را ندارند و به همین جهت به کلّی منکر ضرورت گرایشات باطنی در حوزه دین می شوند.
        --------------------------------------------
1.صحیفه سجّادیّه/امام سجّاد(ع)/دعای 47

دین نوری و شهودی(22) - علم شهودی(6)

«فما اختلفوا حتّی جآءهم العلم»(1)
 
«آن ها(=بنی اسراییل) مبتلا به اختلاف نشدند مگر آنگاه که علم نزد آنان آمد.»
 
 
در این آیه شریفه نیز ، عبارت :«جآءهم العلم» بر علمی که از جانب خدای تعالی می آید یعنی بر «علم شهودی»دلالت می کند و یکبار دیگر نشان می دهد که علم مورد نظر خداوند «علم شهودی» است نه علم اکتسابی و نظری.عبارت:«فما اختلفوا» نیز به روش علمای مصطلح دینی اشاره می کند که با پشت کردن به سنّت شهودی پیامبران(ع) با اتکا به فهم و درک شخصی خود در فهم متون دینی مبتلا به اختلافات درون دینی می شوند.خدای تعالی با بیان خود به تخطئه روش دینداری این عالمان به اصطلاح دینی می پردازد.    
            ----------------------------------------
1.یونس/93

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(41) - حقیقت(4)

«الحقّ من ربّک فلا تکن من الممترین»(1)
«حقیقت آن است که از سوی پروردگارت آمده است.پس از شک کنندگان نباش.»
در این آیه شریفه ، واژه :«حقّ» به کار رفته است که به معنای :«حقیقت» است.عبارت :«الحقّ من ربّک» به ما نشان می دهد که از دیدگاه الهی قرآن ، حقیقت آن است که از سوی خدای تعالی افاضه می شود نه آنکه علمای دینی تصوّر می کنند که با تعقلات و تفکّرات انسانی خود می توانند به دست آورند و به مقلّدان خود و عموم مردم ارایه دهند.یعنی نحوه دینداری و دین ورزی آدمی باید به گونه ای باشد که منجر به ایجاد یک رابطه شخصی و خصوصی با پروردگار خود شود و در این رابطه ، آدمی با رعایت قواعد بندگی آنچنان ظرفیّت و آمادگیی پیدا کند تا خدای تعالی حقیقت را به قلب او افاضه کند.از دیدگاه قرآن ، حقیقت آمدنی است کسب کردنی نیست.باید از جانب خدا افاضه شود نه آنکه آدمی خود سعی کند آن را به دست آورد زیرا به دست نخواهد آمد.و این با شیوه دینداری صوفیّه که با طیّ طریقت در انتظار می مانند تا پروردگارشان حقیقت را به فراخور حال و مقام آن ها به آن ها افاضه کند همخوانی ، و با روش علمای دینی و فقها که در پی کسب حقیقت به وسیله قوّه ادراکی خویش هستند به طور کامل منافات دارد.
فقط در این صورت است که با آمدن حقیقت از سوی پروردگار راه شک به روی قلب آدمی بسته می شود.زیرا امر «فلا تکن من الممترین» یک امر ارشادی نیست که قابلیّت تخلّف از آن قابل تصوّر باشد.بلکه این امر ، در حقیقت،ظهور باطن حقیقت و زبان حال حقیقت است که به حامل خود می گوید درچیزی که دیده و شهود کرده و از جانب خداوند دریافت کرده است شک نکند. 
        --------------------------------------------
1.آل عمران/60

دین نوری و شهودی(21) - علم شهودی(5)

«فمن حآجّک فیه من بعد ما جآءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنآءنا و ابنآءکم و نسآءنا و نسآءکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین»(1)
 
«پس هر کسی که در آن(=حقیقتی که از جانب پروردگارت آمده است) پس از علمی که نزد تو آمده است ، با تو به بحث و جدل پرداخت بگو : بیایید پسرانمان و پسرانتان،و زنانمان و زنانتان ، و خودمان و خودتان را فرا خوانیم ، آنگاه (به درگاه الهی) تضرّع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
 
 
یکبار دیگر و این بار در این آیه شریفه ، عبارت :«ما جآءک من العلم» به معنای :«علمی که نزد تو آمده است» بر «علم شهودی» پیامبر اسلام(ص) در برابر علم نظری و جدلی علمای مسیحی دلالت می کند.
«علم شهودی» چون از طریق سلوک و معراج الی الله و تحقق سالک به مسمّای اسماء و صفات الهی به سالک افاضه می شود ناگزیر قدرت های ماوراء طبیعی نیز برای سالک به فراخور مقام و جایگاه او و به اذن و اجازه الهی به همراه می آورد.یکی از این قدرت ها قدرت :«استجابت دعا و نفرین» و تحقق حالت مستجاب الدّعوه ای برای سالک سایر در عوالم نوری و مراتب فنائی است.سالک سایر در عوالم نوری که به فراخور حال خود به مرتبه ای از مراتب «فناء فی الله» دست یافته است ، دیگر از پوست انسانی و بشری خود به تدریج به در آمده و مظهر اسماء و صفات الهی و در حقیقت مظهر خدایی شده است و آنگاه که دعا یا نفرین می کند از جایگاه یک سالک فانی دعا یا نفرین می کند و در حقیقت این او نیست که دعا یا نفرین می کند این خدا است که از زبان او دعا یا نفرین می کند و لاجرم خود ، دعا یا نفرین خود را می پذیرد ومستجاب می کند.
دراین آیه شریفه خدای تعالی به پیامبراکرم(ص)دستورمی دهد که علمای دین مسیحیّت را دعوت به مباهله(=نفرین کردن یکدیگر) کند تا عیار الهی دو طرف مشخص ، و مدّعی از صاحب حقّ متمایز و شناخته شود.در حقیقت ، خدای تعالی می خواهد به این علما و به علمای همه ادیان بفهماند که اگر شما جانشین واقعی پیامبر دین خود باشید باید مانند این پیامبر(ص) وارد عالم نور شده باشید و با تحقق به مراتب «فناء فی الله» از قدرت :«دعای مستجاب» برخوردار باشید و نباید از مباهله ترس و واهمه ای داشته باشید.اما اگر اینچنین نیستید که نیستید پس باید بفهمید که با قرار گرفتن درمسیردینداری ودین ورزی اشتباه ، فقط یک مدّعی رسوا هستیدوبه هیچ عنوان نمی توانید ادّعای جانشینی پیامبر خود و تولیّت و سرپرستی دین او را داشته باشید.       
         -------------------------------------
1.آل عمران/61 

دین نوری و شهودی(20) - علم شهودی(4)


«انّ الدّین عند الله الاسلام و ما اختلف الّذین اوتوا الکتاب الّا من بعد ما جآءهم العلم بغیا بینهم»(1)

«همانا دین ، نزد خدا اسلام است.و اهل کتاب پس از علمی که نزد آنان آمد از روی حسد ، و رقابت میان خویش به اختلاف پرداختند.»


نکته هایی در این آیه شریفه موجود است که به آن ها می پردازیم:
1.از متن آیه به صراحت بر می آید که منظور از دین الهی از جمله اسلام این ادیان و این اسلام مصطلح امروزی نیست.زیرا آنچه امروزه به عنوان دین در جوامع مختلف شناخته می شود دینی نیست که خدای تعالی فرستاده است بلکه برآیندی از آرا و نظریّه های علمای مصطلح دینی است.و چون خاستگاه این آرا و نظریّه ها تفکّرات عقلانی و انسانی است پس دیگر این ادیان جنبه الهی خود را که مبتنی بر وحی و معراج و شهود پیامبر آن دین بوده است ازدست داده وتبدیل به ادیانی انسانی شده اند. چالشی که علمای ادیان مصطلح امروزی با آن روبرو هستند و باید پاسخ روشنی به آن بدهند این است که اینان چگونه خود را جانشین پیامبر خود و وارث علم او می دانند در حالی که علم هر پیامبری علم معراجی و شهودی و نوری بوده است در حالی که علم اینان که علمای رسمی دین آن پیامبر هستند علم اکتسابی و تحصیلی و نظری است؟
آنچه امروزه به نام دین در جوامع بشری رایج و متداول است چون از «دین نوری و شهودی» پیامبران فاصله گرفته و متکی بر آرا ونظریّه های علمای دینی شده است،دیگردین نیست فرهنگ دینی است.زیرا دین الهی مبتنی بر وحی و شهود است در حالی که دین مصطلح امروزی مبتنی بر آرا و نظریه های عالمان مصطلح دینی است.یعنی در واقع ، ادیان امروزی را خدا نساخته است علما ساخته اند.بنابراین دیگر دین نیستند ، فرهنگ دینی هستند.
عبارت :«ما جآءهم العلم» بر اصل دین یعنی دینی که پیامبران آورده اند و بر اساس و بنیان «علمی که از آن طرف می آید» و «علم نوری ومعراجی وشهودی»استواراست دلالت می کند. عبارت :«و ما اختلف الّذین اوتوا الکتاب .... بغیا بینهم» هم بر اختلاف میان علمای مصطلح دینی پس از عصر و دوره پیامبرشان دلالت دارد.زیرا اینان که در مسیر «دین نوری و شهودی» پیامبرشان گام بر نمی دارند بر فهم و درک شخصی و عقلانی خود در فهم متون اصیل دینی متّکی هستند و چون مراتب درک و فهم ایشان با هم متفاوت است ناگزیر آرا و نظریّاتشان نیز با هم متفاوت خواهد بود و بدین شکل با هم به اختلاف و نزاع و کشمکش می پردازند و دین واحد الهی را به تفرقه در انداخته و فرقه فرقه می کنند و دینی را که برای رفع اختلافات و ایجاد وحدت انسانی فرستاده شده بود به کانون تفرقه و کینه و دشمنی تبدیل می کنند.
همانطور که پیش از این گفتیم،«علم شهودی»یکی ازمهم ترین مولّفه های تشکیل دهنده «دین نوری و شهودی» که دین پیامبران و جانشینان آن ها است می باشد و اینک منحصرا در اختیار صوفیّه صافی مشرب است.     
 
        --------------------------------------------
1.آل عمران/19

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

دین نوری و شهودی(19) - علم شهودی(3)

«شهد الله انّه لا اله الّا هو و الملائکة و اولوا العلم قآئما بالقسط»(1)

«خداوند و فرشتگان و صاحبان علم - که شخصیّتی استوار بر عدالت دارند - شهادت می دهند که معبودی جز او نیست.»

در این آیه شریفه ، شهادت «اولوا العلم» ، «صاحبان علم»  در ردیف شهادت خدای تعالی و شهادت فرشتگان و مترادف با شهادت آنان آمده است که چون شهادت خدای تعالی و شهادت فرشتگان شهادتی استوار بر شهود عینی و «علم شهودی» است ناگزیر شهادت «اولوا العلم» نیز باید شهادتی استوار بر شهود عینی و «علم شهودی» باشد.یعنی این «صاحبان علم» باید از «دین نوری و شهودی» بهره مند بوده و علمشان از منبع بی پایان علم الهی تغذیه کند.
نکته دیگری که ثابت می کند علم «اولوا العلم» باید علم شهودی باشد نه علم نظری و عقلی و اکتسابی ، این نکته است که واژه : «اولوا» برای بیان مالکیّت می آید.یعنی «اولوا العلم» کسانی هستند که باید مالک علمشان باشند.این در حالی است که این مالکیّت در حوزه علوم نظری و عقلی و انسانی و اکتسابی محقّق نمی شود.زیرا این نوع از علم با بیماری فراموشی از مالکیّت شخص خارج می شود و او که تا پیش از بیماری ، عالم محسوب می شد در جرگه جاهلان و نادانان وارد می شود.مورد دیگری که این علم را از مالکیّت شخص عالم در می آورد و او را به شخص جاهل تبدیل می کند پیری و کهنسالی است : 
«و الله خلقکم ثمّ یتوفّیکم و منکم من یردّ الی ارذل العمر لکی لا یعلم بعد علم شیئا...»(2) ، «و خداوند شما را آفرید.سپس جان شما را می گیرد.و بعضی از شما پست ترین دوران عمر را تجربه می کنند تا هر چه را آموخته بود از یاد ببرد...»
پس در مجموع دانستیم که علمی که از راه مطالعه و تحصیل کسب می شود و به دست می آید علمی نیست که «اولوا العلم» از آن بهره مند هستند.بنابراین ، علمای مصطلح دینی که علمشان نظری و عقلی و انسانی و اکتسابی است داخل در دایره «اولوا العلم» نیستند و از «صاحبان دانش» محسوب نمی شوند.اما در برابر ، «علم نوری و شهودی» که صوفیّه طلایه داران آن هستند همان علمی است که «اولوا العلم» از آن برخوردار هستند.بنابراین منظور از «اولوا العلم» ، بزرگان و مشایخ و اقطاب صوفیّه اند.زیرا «علم نوری و شهودی» با عبور سالک دردمند از حجاب های ظلمانی به عالم و عوالم نوری و سلوک او در این عوالم ، و با فناء او در اسم «العلیم» ، و با تحقّق او در مقام مظهریّت اسم «العلیم» خدای تعالی ، به او افاضه می شود.و چون این سلوک در حقیقت ، در مراتب ذاتی خود سالک صورت می پذیرد و این علم ، عبارت از معلومات حضوری ذات سالک است بنابراین هرگز نه با بیماری فراموشی و نه با پیری و کهنسالی و نه به هیچ دلیل دیگری از حوزه تصاحب او خارج نمی شود و او به طور کامل و در هر حالی صاحب علم خود است.زیرا آنچه از دست آدمی می رود و از تصاحب او خارج می شود عرضیّات هستند در حالی که این علم ، ذاتی سالک است.پس منظور از «اولوا العلم» ، مشایخ و اقطاب و بزرگان صوفیّه هستند که مظاهر و تجلّیات اسم «العلیم» اند و علمشان «علم نوری و شهودی» و ذاتی آن ها است.
نکته دیگر در عبارت : «قائما بالقسط» نهفته است.راغب اصفهانی در باره قسط نوشته است : «القسط هو النّصیب بالعدل کالنّصف و النّصفة»(3) ، «قسط ، همان قسمت به عدالت است مانند نصف و نصفه».بنابراین معنای عبارت : «اولوا العلم قائما باقسط» این می شود : «صاحبان علمی که بر قسط و عدالت استوار هستند.» یعنی شخصیّت این «صاحبان علم» بر توازن میان قوای درونی و عدالتی که در وجودشان برقرار کرده اند استوار شده است.و این از این قرار است که سالک الی الله در مسیر سلوک موفّق خویش توفیق به برقراری توازن میان قوای درونی خود می یابد و قوّه های خیال و غضب و شهوت را در مملکت جان ، مطیع و فرمانبردار عقل الهی می کند.با تسلیم شدن این قوا در برابر عقل الهی ، تعادل و عدالت در وجود سالک برقرار می شود و جلوه و تجلّی بیرونی این تعادل و عدالت ، به صورت عدم تعدّی و ستم سالک به دیگران متجلّی می شود و ظهور و بروز می یابد.زیرا آنچه باعث گناه و ستم به خویش و به دیگران می شود توهّمی است که از قوّه خیال برمی خیزد و شرارتی است که ریشه در غضب و شهوت افسار گسیخته دارد.
عدالتی که در مورد امام جماعت شرط شده است این عدالت است نه آنچه فقها به زعم خویش تصوّر کرده اند و در رساله های عملیّه نوشته اند.زیرا چنین امامی با چنان شهودی و چنان عدالتی که در درون خویش بنا کرده است می تواند به هنگام نماز به معراج برود و مامومین را هم به همراه خود ببرد و ارواح آنان را در طول نماز ، معلّق به عزّ و عزّت قدس الهی کند.نماز چنین امامی و نماز مامومین اقتدا کننده به او ، مصداق واقعی و حقیقی فرمایش نبوی : «الصّلوة معراج المومن»(4) ، «نماز محلّ عروج مومن است» می باشد.    
         ------------------------------------------
1.آل عمران/18
2.نحل/70
3.مفردات غریب القرآن/راغب اصفهانی/ج1/ص403 
4.

دین نوری و شهودی(18) - علم شهودی(2)

«و لئن اتیت الّذین اوتوا الکتاب بکلّ آیة ما تبعوا قبلتک و ما انت بتابع قبلتهم و ما بعضهم بتابع قبلة بعض و لئن اتّبعت اهوآءهم من بعد ما جآءک من العلم انّک اذا لمن الظّالمین»(1)
«و اگرهر نشانه ای را برای اهل کتاب بیاوری از قبله تو پیروی نخواهند کرد.و تو نیز از قبله آن ها پیروی نخواهی کرد.و برخی از آن ها نیز از قبله برخی دیگر پیروی نخواهند کرد.و اگر پس از علمی که نزد تو آمده است از هواهای آنان پیروی کنی در این صورت از ستمگران خواهی بود.»
نکته هایی که در این آیه شریفه نهفته است به این قرار است :
1.منظور از قبله در این آیه شریفه ، قبله در معنای مصطلح نیست.زیرا مسیحیان که از اهل کتاب هستند و مشمول مفاد این آیه می باشند اصلا شریعتی ندارند تا نیازمند قبله ای باشند.بلکه به مقتضای موضوع اصلی این آیه که در باره «دین صوری» اهل کتاب که بر اساس «علم نظری و عقلی و اکتسابی» استوار شده است و «دین نوری و شهودی» رسول اکرم(ص) که بر اساس «علم نوری و حضوری و شهودی و معراجی» بنا شده است می باشد منظور از قبله ، نوع دینداری و دین ورزی این گروه ها است که آیا دین آن ها رو به سوی قبله «دین صوری و تاریخی» است یا رو به قبله «دین نوری و شهودی»؟
2.به توضیحی که در مبحث :«علم شهودی(1)» گذشت در اینجا نیز منظور از «اهوآء» نظریّه ها و آرا و فتاوی غیر شهودی علمای دینی در حوزه دین است که چون این آرا و نظریّه ها و فتاوی ، متّکی بر نظرات شخصی و تفکرات نظری و عقلانی علمای دینی است و بر اساس دلبستگی های آن ها در حوزه هر دینی بنا شده ، «اهوآء» ، یعنی «هواهای نفسانی» آن ها نامیده شده است.
اما علم رسول اکرم(ص) چون مبتنی بر «معراج و شهود و حضور عند الله» است ،«ما جآءک من العلم» نامیده شده است. یعنی علمی که از آن طرف آمده است و هبه شدنی و بخشیده شدنی و ملکوتی و الهی است نه اکتسابی و تحصیلی.
پس طلّاب عزیز حوزه های علمیّه و دانشجویان گرامی رشته های معنویّت جوی الهیّات توجّه داشته باشند که آنچه را که آنان در قالب نظریّه ها و آرای دینی در محضر اساتید گرامی می خوانند و اکتسابی و تحصیلی است از دیدگاه خدای تعالی و قرآن چه حکمی دارد.و اگر واقعا طالبان خدا هستند باید بدانند که بر اساس دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) باید در پی کسب چگونه علمی باشند.باید توجّه داشته باشند که میراث علمی رسول اکرم(ص) میراثی شهودی و معراجی است که سینه به سینه به اهلش واگذار می شود و به ارث می رسد و درکتاب ها نوشته نشده و در مدرسه ها تدریس نمی شود.
یا علی.  
        ------------------------------------------
1.بقره/145

دین نوری و شهودی(17) ، قطب(17)

«اذ قالت الملائکة یا مریم انّ الله یبشّرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی بن مریم .... قالت ربّ انّی یکون لی ولد و لم یمسسنی بشر قال کذلک الله....»(1)

«وقتی که فرشتگان گفتند : ای مریم،همانا خدا تو را به کلمه ای از خودش به اسم مسیح ؛ عیسی بن مریم بشارت می دهد .... (مریم) گفت : پروردگارا ، چگونه وقتی دست بشری به من نرسیده است من صاحب فرزندی می شوم؟ (ربّ) گفت : خدا اینچنین است ....»



در این آیه شریفه ، یکبار دیگر بر اینکه مریم(ع) اهل شهود بوده و دینش «دین نوری و شهودی» بوده است و نیز بر اینکه عموم مردم از جمله اقطاب صوفیّه می توانند مانند مریم(ع) اهل شهود شوند و اهل شهود باشند و از «دین نوری و شهودی» برخوردار باشند تاکید می شود که شرحش را در مبحث پیشین آوردیم.
نکته ای که در این آیه اخیر جلب توجّه می کند و چشم را می نوازد این است که ازمکالمه مریم(ع)با پروردگارش و پاسخی که ربّ و پروردگارش به او می دهد که :«کذلک الله ....» ، «خدا و الله اینچنین است که ....» این مطلب بطور صریح ، روشن و آشکار می شود که این «ربّ» کسی به جز حضرت الله است.ربّ یعنی مربّی ، یعنی کسی که مسئولیّت پرورش سالک را بر عهده دارد و مامور است او را ابتدا از ظلمات به عالم نور عبور داده و سپس در مراتب و عوالم نوری سیر دهد تا او به فراخور ظرفیّت و استعدادش از این مراتب بهره مند گردد.اینکه این آیه شریفه ، «ربّ» را کسی جز «الله» معرّفی می کند مهر تاییدی است که قرآن بر آموزه های صوفیّه می گذارد.آموزه هایی مانند اینکه سالک سایر در عوالم نوری و مراتب فناء با رسیدن به مرتبه فناء اسمایی و فانی شدن در اسم «ربّ» ، می تواند به نحو مظهریّت ، «ربّ» طالبان خدا و سالکان مبتدی و متوسّط شود و با دستگیری از آنان به تربیّت آنان بپردازد و در مواقع لزوم به عنوان «ربّ» سالک به مکالمه باطنی با او در عالم معنا مشغول شود و به او بشارت دهد و بیاموزد و انذار دهد و.... 
این مقامی که بیان شد مقام مشایخ است که مظهر اسم «ربّ» هستند و گرنه مقام «قطب» مقام مظهریّت اسم «الله» است که مقام جامعیّت تمام اسماء و صفات الهی است و او به نحو مظهریّت ، نه تنها «ربّ» سالکان و مشایخ است که «ربّ» تمامی موجودات و «ربّ العالمین» است.
       --------------------------------------------
1.آل عمران/45-47 

دین نوری و شهودی(16) ، قطب(16)

«و اذ قالت الملائکة یا مریم انّ الله اصطفیک و طهّرک و اصطفیک علی نسآء العالمین.یا مریم اقنتی لربّک و اسجدی و ارکعی مع الرّاکعین»(1)

«و آنگاه که فرشتگان گفتند : ای مریم ، همانا خداوند تو را برگزیده و پاکیزه ات کرده و تو را بر زنان جهان برتری داده است.ای مریم ، مطیع پروردگارت باش و سجده کن و همراه رکوع کنندگان رکوع کن.»


در این آیات شریفه نکته هایی نهفته است که مطرح می کنیم :
1.عبارت :«و اذ قالت الملائکة یا مریم ....»نشان می دهد که مریم(ع) اهل شهود و اهل «دین نوری و شهودی» بوده و فرشتگان را می دیده و سخن آنان را می شنیده است.و با در نظر گرفتن این مطلب که مریم(ع) نه پیامبر بوده است و نه امام ، این به ما نشان می دهد که شهود و دیدار با فرشتگان و شنیدن سخن آنان برای همه بندگان خدا از جمله مشایخ و اقطاب صوفیّه امکان پذیر است.
2.عبارت :«انّ الله اصطفیک و طهّرک»درخطاب به مریم(ع) که از عموم مردم بوده و پیامبر وامام نبوده است نشان می دهد که برای عموم مردم ؛ از جمله مشایخ و اقطاب صوفیّه این امکان هست که به وسیله خدای تعالی برگزیده شوند و پاکیزه شوند و همانند مریم(ع) که ماموریّت الهی زایش و پرورش یکی از بزرگ ترین اقطاب و پیامبران الهی را از جانب خدای تعالی بر عهده داشت ، ماموریّت الهی هدایت مردم را بر عهده بگیرند.
3.عبارت :«واصطفیک علی نسآء العالمین» در خطاب به مریم(ع) که همانطور که گفتیم از عموم مردم بوده و پیامبر و امام نبوده است نشان می دهدکه همانگونه که او از طرف خدای تعالی درعصر خود به عنوان برترین زن عصر خود برگزیده شد این امکان برای قطب نیز هست که از میان عموم مردم برگزیده شده و در غیاب امام عصر(عج) و به عنوان انسان کامل ، برگزیده مردم عصر خود باشد و این ندای الهی برگزیدگی را به لسان الهی بشنود.
4.عبارت :«یا مریم اقنتی لربّک و اسجدی ....» نشان می دهد که دیگر کسانی که مانند مریم(ع) در مسیر شهود هستند و مانند مشایخ و اقطاب صوفیّه از « دین نوری و شهودی» برخوردار هستند نیز می توانند مخاطب کلام الهی واقع شده و از دستورات خاصی بهره مند شوند.     
            --------------------------------------
1.آل عمران/42-43 

ذکر قلبی(15)

«قال آیتک الّا تکلّم النّاس ثلاثة ایّام الّا رمزا واذکر ربّک کثیرا و سبّح بالعشیّ و الابکار»(1)

«(خدای تعالی خطاب به زکریّا که نشانه ای بر فرزند دار شدنش از او طلبید) گفت : نشانه تو این است که تا سه روز - مگر به صورت رمزی و اشاره ای - قادر به سخن گفتن نخواهی بود. و (در این مدّت) پروردگارت را شبانگاهان و بامدادان بسیار یاد کن.»


در این آیه شریفه ، عبارت :«واذکر ربّک کثیرا» ، «و پروردگارت را بسیار یاد کن» بر «ذکر قلبی»دلالت دارد.زیرا از طرفی «کثیرا» بر زیاد بودن زمان این ذکر دلالت می کند که این با لسانی و زبانی بودن این ذکر همخوانی ندارد.زیرا آدمی کارهای زیادی از بامدادان تا شامگاهان برای انجام دادن دارد که این کارها توجّه او را به خود معطوف می کند و جلوی تمرکز بر روی ذکر لسانی و زبانی را که باید توام با تمرکز ادا شود می گیرد.پس «کثیرا» لسانی و زبانی بودن این ذکر را نفی می کند.از طرف دیگر ، به ویژه در این دستور الهی خدای تعالی به زکریّا می گوید که تا سه روز قادر به تکلّم کردن و سخن گفتن نخواهد بود.و این با لسانی و زبانی بودن این ذکر کاملا منافات دارد و به طور کامل آن را نفی می کند.زیرا کسی که قادر به تکلّم کردن و سخن گفتن نیست و نمی تواند زبانش را در ادای کلمات به کار اندازد ، چگونه می تواند زبانش را در ادای ذکر لسانی و زبانی به کار اندازد؟ 
پس ناگزیر این ذکر هم از نوع «ذکر قلبی» است که سنّت ذکری پیامبران و اهل بیت(ع) و به پیروی از آنان ، سنّت ذکری صوفیّه صافی مشرب است.
            -------------------------------------
1.آل عمران/41

دین نوری و شهودی(15) - علم شهودی(1)

«و لن ترضی عنک الیهود و لا النّصاری حتّی تتّبع ملّتهم قل انّ هدی الله هو الهدی و لئن اتّبعت اهوآءهم بعد الّذی جآءک من العلم ما لک من الله من ولیّ و لا نصیر»(1)

«و یهودیان و مسیحیان هر گز از تو راضی نمی شوند تا آنگاه که از آیین آن ها پیروی کنی.بگو : همانا هدایت الهی هدایت واقعی است و اگر پس ازعلمی که(از جانب خدا)نزد توآمده است از هواهای(نفسانی) آن ها پیروی کنی در برابر خدا هیچ ولیّ و سرپرستی نخواهی داشت.»


عبارت :«جآءک من العلم» به معنای :«علمی که نزد تو آمده است»نشان می دهد که علمی که مورد نظر خداوند است،«علم شهودی» و «علم الهی» و علمی است که از آن طرف می آید. علمی است که داده شدنی و آمدنی است.کسب کردنی نیست. تحصیلی و مطالعاتی و آکادمیک نیست.«نوری»است.سیاهه ای بر اوراق نیست.
عبارت :«و لن ترضی عنک الیهود و لا النّصاری حتّی تتّبع ملّتهم» به معنای :«و یهودیان و مسیحیان از تو راضی نمی شوند مگر آنکه از آیین آن ها پیروی کنی.» و قرار دادن آن در برابر «علم شهودی» رسولخدا(ص) :«جآءک من العلم» نشان می دهد که علم روسا و علمای ادیان یهودیّت و مسیحیّت که همانطور که می دانیم علمی اکتسابی و نظری و مطالعاتی است مورد رضایت خداوند نیست.این نشان می دهد که در امّت اسلام نیزکسانی که درحوزه دین،ازعلم شهودی بهره مندند یعنی صوفیّه صافی مشرب ، مورد رضایت و قبول الهی هستند و کسانی که علمشان اکتسابی و نظری و مطالعاتی است مردود درگاه الهی هستند.
عبارت :«اهوآءهم» نشان می دهد که آیین یهودیّت و مسیحیّت بر نظرات و آراء و نظریّات علمای دینی آن ها استوار شده است.«اهوآءهم» بر آراء و نظریّات و فتاوی نظری و عقلانی و شخصی و غیر شهودی علمای دینی یهودی و مسیحی دلالت دارد که چون این آراء و نظریّات و فتاوی ، متّکی بر فهم و درک شخصی علمای آن ها استوار است خدای تعالی نام : «هواهای نفسانی»را برآن نهاده است و اصلا آن را علم ندانسته است.زیرا این آراءونظریّه ها ریشه در الهامات و مکاشفات الهی ندارد و متّکی بر دریافت های نظری-عقلانی انسان ها است.
آنچه دراین رابطه مهم به نظر می رسداین است که این تذکری که خدای تعالی به رسولخدا(ص) می دهد در حقیقت تذکری است که به همه امّت اسلام می دهد و آنان را موظّف می کند تا در مسیر شهودی و «دین نوری و شهودی» رسولخدا(ص) گام بردارند تا از علم خدادادی و شهودی و حضوری بهره مند شوند و مورد رضایت و عنایت الهی واقع شوند.این آیه به ما تذکر می دهد تا مانند علمای یهودی و مسیحی ، دین خود را بر آراء و نظریّه های انسانی بنیان ننهیم تا مورد غضب الهی واقع نشویم.    
           -------------------------------------
1.بقره/120

دین نوری و شهودی(14) ، قطب(15)

«فتقبّلها ربّها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا و کفّلها زکریّا کلّما دخل علیها زکریّا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انّی لک هذا قالت هو من عند الله انّ الله یرزق من یشآء بغیر حساب»(1)

«پس پروردگارش او را به نیکویی پذیرفت و او را نیکو پرورش داد و زکریّا را به سرپرستی او گمارد.هر گاه زکریّا به محراب نزد او می رفت رزق و روزیی(آسمانی)نزد اومی یافت. (یکبار) گفت : ای مریم ، این از کجا برای تو رسیده است؟ او گفت : این از جانب خدا آمده است.همانا خدا هر کس را که بخواهد بدون حساب روزی می دهد.»


نکته هایی در این آیه موجود است که در حدّ توان به آن ها اشاره می کنیم :
1.عبارات :«فتقبّلهاربّهابقبول حسن و انبتها نباتا حسنا»و«قالت هو من عند الله» نشان می دهند که مهمترین ملاکی که نشان می دهد شخص مورد قبول خدای تعالی واقع شده ، و خدای تعالی او را به نیکویی پرورش داده است این است که روش دینداری ودین ورزی او روشی شهودی باشد.با خداوند ارتباطی بی واسطه داشته باشد.پس بهره مندی شخص از «دین نوری و شهودی» مهم ترین ملاک و میزانی است که نشان می دهد وی و دین وی مورد رضایت خدای تعالی است.
2.عبارت:«و کفّلها زکریّا»به معنای:«وزکریّا را بر سرپرستی او گمارد»نشان از صحّت ودرستی روش دینداری ودین ورزی صوفیّه دارد که مبتنی بر گردن نهادن به ولایت پیر و مراد و قطب دارد که این پیر و مراد و قطب باید مانند زکریّا و دیگر انبیا و اهل بیت(ع) از «دین نوری و شهودی» و ناگزیر از «علم شهودی» برخوردار باشد تا بتواند مرید خود را مانند مریم(ع) به سرمنزل شهود و بهره مندی از رزق و روزی آسمانی رهنمون شود.
3.تصریح آیه شریفه به بهره مندی مریم(ع)ازحالات و مقامات شهودی و بهره مندی وی از رزق و روزی آسمانی و با در نظر گرفتن این مطلب که مریم(ع) نه پیامبر بوده و نه امام و نه هیچ مسئولیّتی ولایی را بر عهده داشته نشان می دهد که از نظر خدای تعالی و از دیدگاه قرآن ، راه شهود و نیل به مقامات الهی برای همگان باز است و به هیچ عنوان در انحصار پیامبران و اهل بیت(ع) نیست.بنابراین هیچ بعدی عقلانی و قرآنی و الهی بر سر اعتقاد صوفیّه که معتقد به این هستند که قطب ، انسان کامل است وجود ندارد.
4.عبارت : «انّ الله یرزق من یشآء بغیر حساب» که سخن مریم(ع) است و خدای تعالی آن را به دیده قبول نقل کرده است نیز بر صحّت و درستی استدلال ما در مطلب شماره3 دلالت می کند.زیرا «من یشآء» اطلاق دارد و شامل همه بندگان خدا از جمله وجود مقدّس اقطاب نیز می شود.     
         ------------------------------------------
1.آل عمران/37 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

دین نوری و شهودی(13)

«و یقول الّذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب»(1)

«و کافران می گویند تو فرستاده شده نیستی.بگو : خدا و کسی که علم کتاب نزد او است به عنوان شاهد میان من و شما کافی هستند.»


 در این آیه شریفه ، نکته هایی موجود است که به شرح مختصر آن ها می پردازیم : 
1.خدای تعالی به پیامبر(ص) دستور نمی دهد تا در برابر مخالفان به ارایه براهین مختلف برای اثبات الهی بودن ماموریّت خویش بپردازد.فقط به او دستور می دهد تا به مخالفان بگوید که شهادت خدا و عالمان به علم کتاب برای او کافی است.از اینجا تفاوت میان روش پیامبر(ص) و روش متولّیان دین صوری وسنّتی و نیز اشتراک روش پیامبر(ص) با صوفیّه آشکار می شود.زیرا در دین صوری و سنّتی ، برای منکوب و مغلوب کردن طرف مباحثه سعی می شود از هر ابزار علمی-نظری استفاده شود که این با سنّت انبیا و اهل بیت(ع) همخوانی ندارد.امّا در تصوّف ، فقط توضیح دادن هست. روش صوفیّه مانندروش انبیا واهل بیت(ع) بوده و اهل جدل و بحث کردن نیستند.در مورد هر مسئله ای که نیاز باشد به ارایه توضیحات بسنده کرده و اگر طرف مقابل نپذیرد با او به بحث و جدل نمی پردازند.
2.چون علم خدای تعالی علم حضوری و شهودی است نه علم اکتسابی ناگزیر علم «من عنده علم الکتاب» یعنی علم کسانی که علم به کتاب نزد آن ها است نیز که با حرف عطف «واو» به خدای تعالی پیوند داده شده اند نیز باید «علم حضوری و شهودی» باشد.اساسا از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) علم اکتسابی در حوزه دین مردود است.یعنی از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) ، کسی با مطالعه و تحصیل  و کسب علوم نظری و ظاهری در حوزه دین ، عالم به علم دینی محسوب نمی شود.بلکه علم مورد نظر قرآن و اهل بیت(ع) علم حضوری و شهودی است که با سلوک الی الله و دریافت معرفت نفس که معرفت ربّ است به دست می آید.و نکته ای بسیار مهمّی که باید در نظر داشت این است که اساسا از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) ، در حوزه دین ، فقط یک علم وجود دارد نه علوم متفاوت و آن «علم نوری» است که چون نور از عالم وحدت است و واحد است ناگزیر ، «علم نوری» نیز از عالم وحدت است و واحد است.به همین جهت در تصوف به پیروی از روش قرآن و اهل بیت(ع) فقط سخن از «علم نوری» است که از طریق شهود حاصل می شود.صوفیّه مانند علما مدّعی علوم مختلف فقهی و اصولی و تاریخی و تفسیری و .... نیستند.بلکه فقط از یک علم سخن می گویند و آن «علم نوری» است.پس از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) ، در حوزه دین ، علوم وجود ندارد بلکه علم وجود دارد و آن هم محصول شهود است نه محصول تفکّر انسانی.
بنابراین ، یکی از مولّفه های تشکیل دهنده «دین نوری و شهودی» ، «علم نوری و شهودی» است.یعنی علمی که از آن طرف می آید و محصول تفکر انسانی نیست.به همین جهت ، ما در چندین شماره از مباحث آینده به تبیین این واقعیّت و این حقیقت که علم مورد نظر قرآن و اهل بیت(ع) علم اکتسابی نیست و «علم نوری و شهودی» است خواهیم پرداخت.
3.خدای تعالی «علم به کتاب» را میزان شهادت صحیح قرار داده است.قرآن در جای دیگری به صراحت عنوان کرده است که این علم ؛یعنی علم به کتاب،از طریق شهود به دست می آید نه از راه تحصیل و اکتساب.به عبارت دیگر ، این کتاب ، کتاب نوشته شده به خط انسانی نیست تا بشود به مطالعه آن با چشم بصری پرداخت.بلکه کتاب وجود و هستی است که ارکان آن را اسماء الهیّه تشکیل می دهند و فقط از طریق «مشاهده و شهود» می توان نسبت به آن علم پیدا کرد :
«کلّا انّ کتاب الابرار لفی علّیّین. و ما ادراک ما علّیّون.کتاب مرقوم.یشهده المقرّبون.»(2) ، «هرگز.همانا کتاب ابرار در علّیّین است.و تو چه می دانی که علّیّین چیست.کتابی نوشته شده است که مقرّبان آن را مشاهده و شهود می کنند.»
اگر بنا را بر این بنهیم که منظور از این «کتاب» ، نامه اعمال ابرار و نیکان است باز هم در اصل مسئله تفاوتی ایجاد نمی کند.زیرا بر اساس قاعده فلسفی:«اتّحاد عاقل و معقول» قاعده : «اتّحاد عامل و معمول» هم برقرار و صحیح است.یعنی آدمی با اعمالی که انجام می دهد اتّحاد برقرار می کند و با آن ها یکی می شود.پس نامه اعمال ابرار ، در حقیقت ، مرتبه نهایی از مراتبی است که به آن واصل شده اند.و چون این مراتب در واقع عبارت از همان مراتب وجودی عالم وجود است منطبق بر مراتب دانی به عالی وجود حقّ تعالی است.زیرا تمام مراتب وجودی به طور استقلالی از آن حضرت حقّ تعالی است.بنابراین ، منظور از «علم به کتاب» علم به این مراتب عالم هستی و در حقیقت علم به افعال و اسماء و صفات الهی و علم به ذات الهی - که از طریق فناء سالک در ذات الهی صورت می گیرد - است و این علم تنها از راه شهود به دست می آید.این علم ، در مراتب افعالی و اسمایی و صفاتی ، که هنوز سالک از هستی مجازی برخوردار است از طریق شهود او و در مرتبه فناء ذاتی که سالک هستی مجازی خود را از دست می دهد و فانی در ذات اقدس الهی می شود از طریق شهود ذات نسبت به خودش حاصل می شود.بنابراین ، این علم «علم نوری و شهودی» و عالمان به این علم ، «اهل الله» و« سالکان واصل» هستند نه عالمان به علم اکتسابی.         
          ------------------------------------------
1.رعد/13 
2.مطفّفین/18-21

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

مفاهیم و اصطلاحات مشترک میان قرآن و اهل بیت(ع) و صوفیّه(40) - حجاب(5)

«الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور»(1)
 
«خدا ولیّ مومنان است.آن هارا ازظلمات به نورعبورمی دهد.»
 
 
 در این آیه شریفه ، «ظلمات» به صیغه جمع آمده و مفرد آن ظلمت است.ظلمت ، به جنبه خلقی موجودات عالم هستی گفته می شود که چون این جنبه خلقی مانع عبور دید آدمی از ظاهر موجودات به باطن آن ها و شهود نور خدا می شود ، «حجاب» و پرده نامیده شده است.از جمع آمدن این اسم در قرآن مشخص می شود که تعداد آن ها یکی دو تا نیست و بسیار است.
البته نور هم یک نور نیست و نورها است.زیرا مراتب دارد و هر مرتبه از آن «حجاب» شهود نور مرتبه بالاتر می شود که در زبان اهل بیت(ع) به مراتب آن اشاره شده و ما در مباحث پیشین به آن اشاره کردیم.اما چون در هر حال نور ، نور است و با آنکه از مراتب زیادی برخوردار است ، حقیقت آن ، واحد است در قرآن به صیغه مفرد آمده است.
پس اینکه صوفیّه از وجود «حجاب های ظلمانی» و «حجاب های نورانی» سخن به میان آورده و این ها را اصطلاح کرده اند ریشه در قرآن و دیدگاه اهل بیت(ع) دارد.
        --------------------------------------------
1.بقره/257

وحدت وجود(7) ، دین نوری و شهودی(12)

«الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور و الّذین کفروا اولیآئهم الطّاغوت یخرجونهم من النّور الی الظّلمات»(1)
«خدا ولیّ مومنان است.آن ها را از ظلمات به نورعبور می دهد و کافران ، طاغوت اولیای آن ها است.آن ها را از نور به ظلمات عبور می دهد.»
همانطور که از متن آیه بر می آید دو وضعیّت برای آدمی در عالم هستی برقرار است که نسبت آدمی به ایمان و کفر بر اساس نسبت او با این دو وضعیّت روشن می شود :
1.قرار داشتن در ظلمات و اسیر بودن در بند حجاب های ظلمانی.
2.قرار داشتن در نور و رستن از قید ظلمات و بند حجاب های ظلمانی.
طبق بیان الهی در آیه شریفه ، اگر کسی در بند حجاب های ظلمانی اسیر باشد و حواس و مشاعر باطنی او بسته باشد کافر محسوب ، و اگر از این بند رسته باشد و وارد عالم نور شده باشد مومن محسوب می شود.آیات دیگر کتاب کریم در یک هماهنگی و هارمونی عجیبی با این آیه ، این واقعیّت را تایید می کنند.از جمله : «و ما یستوی الاعمی و البصیر.و لا الظّلمات و لا النّور.و لا الظّلّ و لا الحرور.و ما یستوی الاحیآء و لا الاموات.»(2) ، «کور و بینا یکسان نیستند.و نور و ظلمات هم همچنین.و سایه و گرما نیز.و زندگان و مردگان برابر نیستند.» ، در این آیات ، کور دلی ، و ظلمات که نماد حجاب های ظلمانی است ، و سایه که نماد وجود سرد و خاموش است ، و مردگان مترادف هم آمده اند.یعنی کسی که در بند حجاب های ظلمانی اسیر است ، چشم دلش کور و وجودش سرد و خاموش و به سان مردگان و در حقیقت ، خود مرده متحرّکی است.اما در برابر ، بینایی چشم دل و نور و حرارت و زندگان نیز مترادف هم آمده اند.یعنی کسی که با عبور از بند حجاب های ظلمانی وارد عالم نور شده است ، چشم دلش باز و وجودش گرم و با حرارت و به سان زندگان و در حقیقت ، خود زنده است.با جمع میان آیه ای که در صدر کلام آمد و این آیات شریفه این دو حالت برداشت می شود :
1.مومن کسی است که در تحت ولایت الهی - که این ولایت الهی به وسیله خلیفه و ولیّ وقت و به نمایندگی از جانب خداوند اعمال می شود - از ظلمات به نور عبور کرده و مشاعر باطنی او از جمله چشم دلش باز است و وجودش گرم و با حرارت و خود ، زنده حقیقی و جاودان است.
2.کافر کسی است که در ظلمات و حجاب های ظلمانی اسیر است و ناگزیر مشاعر باطنی از جمله چشم دلش کور و بسته است و وجودش سرد و خاموش و خود ، مرده حقیقی است گرچه به ظاهر زنده است و زندگی می کند.زیرا وی تحت ولایت طاغوت قرار دارد.
پس ملاک و میزان الهی برای آنکه هرکسی بتواند خود را محک بزند که تحت ولایت خدای تعالی قرار دارد یا تحت ولایت طاغوت این است که ببیند مشاعر باطنی اش باز است یا بسته؟اگر مشاعر باطنی اش بسته و چشم دلش کور است باید بداند تحت ولایت طاغوت قرار دارد حتّا اگر به تمام قوانین شرع مبین عمل کند.این ملاک و میزانی است که قرآن به دست ما می دهد.
از طرف دیگر ، همانطور که در مباحث پیشین گفتیم ، ظلمات جمع ظلمت است و در قرآن نماد توجه به کثرات و به جنبه وجه الخلقی اشیاء و موجودات عالم هستی است.اما نور که همیشه در قرآن به صورت یک واژه مفرد آمده است ، مفرد بودن آن نماد عالم وحدت وتوجّه به عالم وحدت است.بنابراین ، کافر کسی است که در بند حجاب های ظلمانی اسیر است.یعنی در جنبه وجه الخلقی اشیاء و موجودات عالم هستی گیر کرده است و چشم دلش باز نیست تا با عبور از ظاهر اشیاء و موجودات و عبور از جنبه وجه الخلقی ، وجود حقّانی آن ها یا همان جنبه وجه الحقّی آن ها یا به عبارت قرآنی ، نور خدا را در وجود آن ها ببیند.پس در جنبه خلقی اشیاء و موجودات اسیر می شود و ناگزیر برای آن ها ویژگی استقلال در وجود را تصوّر می کند.هر یک از این اشیاء و موجودات و این کثرات برای او به مثابه حجابی هستند که دید او را کور می کنند تا او نور الهی را در باطن آن شیء و آن موجود نبیند.پس هر یک از این اشیاء و موجودات ، در حقیقت ، ولیّ او محسوب می شود که او را از سوی جنبه نوری و حقّانی خود به سوی جنبه ظلمانی و خلقی خود حرکت می دهد.و چون در عالم کثرات ، اشیاء و موجودات بسیاری وجود دارد ، این ها در مجموع ، «اولیاء» او محسوب می شوند و چون حرکتشان از نور - که این نور ، همان خدا است(3) - به سوی ظلمت است طاغوت هستند.اما مومن کسی است که چون تحت ولایت الهی از حجاب های ظلمانی به عالم نور عبور کرده و حواس و مشاعر باطنی او از جمله چشم دلش باز است به مدد این چشم دل از جنبه ظلمانی یا همان جنبه وجه الخلقی اشیاء و موجودات عالم هستی عبور کرده و در آن سوی موجودات عالم ، جنبه نورانی یا همان جنبه وجه الحقّی آن ها  یا به عبارت دیگر ، نور خدا را مشاهده و شهود می کند.و چون نور حقیقتی واحد است پس او در پس پرده موجودات و در آن سوی وجود موجودات ، «وحدت در وجود»و«وحدت وجود»را مشاهده وشهودمی کند. بنابراین از دیدگاه قرآن ، شهود «وحدت دروجود» و «وحدت وجود» عنایتی است که شامل حال مومنان می شود و ویژگی خاص ایشان است.
پس قرآن یکبار دیگر و بدینسان که دیدیم بر نوری وشهودی بودن دین ، و بر «دین نوری و شهودی» تاکید می کند.    
       -----------------------------------------------
1.بقره/257
2.فاطر/19-22
3.نور/35 : «الله نور السّماوات و الارض»

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

ذکر قلبی(14)

«رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصّلوة»(1)

«مردانی که هیچ تجارتی و خرید وفروختی آن هارا ازذکر الهی و برپایی نماز باز نمی دارد.»


 نماز از مصادیق ذکر لسانی و زبانی و بلکه مهم ترین مصداق آن است.به همین جهت ، جدا آوردن عبارت های : «ذکر الله» و «اقام الصّلوة» نشان می دهد که منظور از این «ذکر الله» ذکر لسانی و زبانی نیست بلکه «ذکر قلبی» است.
عبارت : «لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله» هم بر قلبی بودن این ذکر تاکید دارد.زیرا همانطور که پیش از این گفتیم ذاکر بودن به ذکر لسانی و زبانی اصلا و به هیچ عنوان با تجارت وخرید وفروخت سازگاری ندارد.چون به هنگام تجارت و خرید وفروخت زبان در کار ذکرشیرین دنیا است ونمی تواند به کار ذکر زبانی بپردازد.پس تنها ذکری که می توان با آن به تجارت و خرید و فروخت پرداخت بدون آنکه این تجارت و خرید و فروخت مزاحمتی برای پرداختن به آن داشته باشد «ذکر قلبی» است.
مقدّم آوردن «ذکر الله» بر «اقام الصّلوة» نشان می دهد که این ذکر که «ذکر قلبی» است ارزش بیشتری نسبت به بر پایی نماز که از مصادیق «ذکر لسانی و زبانی» است دارد.دلیل آن را هم پیش از این گفته ایم که «ذکر لسانی و زبانی» و نماز که مهم ترین مصداق آن است در موقعیّت های زیادی مانند : خوردن و نوشیدن و خفتن و سخن گفتن و .... عملی نیست.اما در برابر،«ذکر قلبی» همیشه و در همه حال عملی است و هیچ چیزی نمی تواند مانع آن شود.
        -------------------------------------------
1.نور/37

خانقاه و عزلت(5)

«الله نور السماوات و الارض .... فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبّح له فیها بالغدوّ و الاصال.رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله»(1)

«خدا نور آسمان ها و زمین است....(این نور) در خانه هایی است که خدا اجازه داده است که آن ها را برافرازند و بسازند و در آن ها اسم خدا یاد شود و در آن ها بامدادان و شامگاهان او را ستایش کنند.(در این خانه ها) مردانی هستند که هیچ تجارتی و خرید و فروختی آن ها را از یاد خدا باز نمی دارد.»


مضامین این آیه شریفه در باره «خانقاه» و «خانقاه نشینان» است که به گوشه ای از آن ها اشاره می کنیم :
1.عبارت : «یذکر فیها اسمه» ، «اسم او در آن خانه ها یاد می شود» نشان می دهد که بنیان برپایی این خانه ها بر «ذکر الهی» و بزرگداشت آن پی ریزی شده است.
2.از طرف دیگر می دانیم که این ویژگی یاد شده در بالا از ویژگی های مساجد نیز هست : «و من اظلم ممّن منع مساجد الله ان یذکر فیها اسمه»(2) ، «و چه کسی ستمکار تر از کسی است که مانع از یاد شدن اسم خدا در مساجد می شود؟» پس چه نیازی به تاسیس «خانقاه» بوده است؟ خدای تعالی خود پاسخ این پرسش را به روشنی داده است : «الله نور السّماوات و الارض .... فی بیوت» ، تفاوتی که این خانه ها و این «خانقاه»ها با مساجد دارند این است که نور خدا دراین خانه ها و این «خانقاه»ها است.به عبارت دیگر ، روش دینداری و دین ورزی کسانی که به این خانه ها و «خانقاه»ها می روند روش مبتنی بر کسب و دریافت «نور الهی» است.روش کسب «نورانیّت»قلبی است.درحالی که روش کسانی که به مسجد ها می روند مبتنی بر رعایت خشک و خالی قوانین شریعتی است و اینکه این رعایت قوانین شریعت برای آن ها نوری بیاورد یا نیاورد مورد نظر و موضوع دینداری و دین ورزی آن ها نیست.اصلا این مسئله برای آن ها مطرح نیست.
3.حال این پرسش مطرح می شود که همانطور که دیدیم در آیات شریفه قرآن هم مسجد و هم «خانقاه» هر دو ، به عنوان محلّ «ذکر الهی» مطرح شده اند.پس چرا در یکی نور خدا هست و در دیگری نیست؟
پاسخ این است که در هر دو جا نور خدا هست.اما اینکه قرآن به ویژه فقط از «خانقاه» به عنوان محلّ ظهور نور الهی یاد می کند به این دلیل است که ذکر اهل مسجد «ذکر لسانی» است.نمازی هم که در آنجا خوانده می شود از مصادیق «ذکر لسانی» و زبانی است.و چون «ذکر لسانی» ضعیف است و به ویژه اینکه به قلب هم سرایت نمی کند و قلب را ذاکر نمی کند به همین دلیل نور بسیار ضعیفی تولید می کند و چون امکان تداوم در «ذکر لسانی» امکانی صفر است همین نور ضعیف هم پس از مدّتی کوتاه که این ذکر با خوردن و نوشیدن و سخن گفتن و خفتن و.... قطع می شود از بین می رود.به همین دلیل است که در مسجد،نور قابل اعتنایی تولید ونگهداری نمی شود. اما ذکر «اهل خانقاه» به پیروی از قرآن و اهل بیت(ع) ، «ذکر قلبی» است.یعنی ذکری که به قلب راه می یابد و قلب را ذاکر می کند :
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغا است
به همین دلیل ، این ذکر با خوردن و نوشیدن و سخن گفتن و خفتن و.... قطع نمی شود و در تمامی این موارد و در تمامی لحظه های عمر یک سالک الی الله ادامه دارد.زیرا خوردن و نوشیدن و.... به وسیله اعضای بدن انجام می شود همانطور که «ذکر لسانی» نیز به وسیله زبان که از اعضای بدن است انجام می پذیرد اما «ذکر قلبی» به قلب راه یافته و به وسیله قلب و روح و جان آدمی عملی می شود و ربطی به اعضای بدن ندارد.پس می تواند بطور مداوم انجام پذیرد و چون تداوم یکی از ویژگی های اصلی آن است ، برای سالک ذاکر ، نورانیّت می آورد و «خانقاه» را که جای زندگی و عبادت و عبودیّت سالک است نیز نورانی می کند.
4.واژه «بیوت» جمع واژه «بیت» است.چرا خداوند به جای مسجد در اینجا واژه «بیت» به معنای «خانه» و «خانه گاه» که معرّب(=عربی شده) آن «خانقاه» است را به کار برده است؟ زیرا می خواسته است به همگان یادآوری کند که همانطور که دیرها و صومعه های مسیحی مورد تایید او است و قرآن آن ها را تایید کرده است - و ما در شماره های بعدی مبحث «خانقاه» آیاتش را خواهیم آورد - به همان میزان و بلکه بیشتر ، «خانقاه»های مسلمانان و شیعیان که محلّ تجمّع تیزهوشان مدرسه معنا است هم مورد تایید او است و به اذن و اجازه خاص او ایجاد شده اند.عبارت : « فی بیوت اذن الله ان ترفع» بر این اذن و اجازه خاص تاکید می کند.
بر خلاف آنچه مترجمان قرآن گمان کرده اند ، «ترفع» تنها به معنای «ارجمندش دارند» یا معادل های آن نیست.زیرا ماضی این فعل در قرآن به معنای «برافراشتن» که معنای «ساختن» می دهد نیز به کار رفته است : «الله الّذی رفع السّماوات بغیر عمد ترونها»(3) ، «خدایی که آسمان ها را بدون ستون هایی که دیده شوند برافراشت.» ، پس «ترفع» که مضارع آن است نیز می تواند در آیه : «فی بیوت اذن الله ان ترفع» به معنای ساخته شدن به کار رفته باشد و معنای آن چنین باشد :«(نور الهی) درخانه هایی است که خداوند اجازه داده است تا ساخته شوند».
پس تاسیس خانقاه به اشاره و اجازه مستقیم خدای تعالی بوده است.زیرا همین خدایی که دین اسلام را فرستادخودمی دانست که مساجد بزودی به دست نا اهلان و نامحرمان و خلفای ستمگر و عالم نمایان دینی خواهد افتاد و با قرار گرفتن سرپرستی مساجد در دست آن ها مسمّایی برای همان «ذکر لسانی» ضعیف نیز باقی نخواهد ماند.به همین جهت پیشاپیش به تیزهوشان عالم معنا ؛ یعنی صوفیّه صافی مشرب اجازه تاسیس جایگاهی که فقط محلّ ذکر الهی باشد نه جایگاه سیاسی بازی و ....را داد.
5.عبارت : «رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة» نشان می دهد که ذکر مورد نظر در این آیه «ذکر قلبی» است که منحصرا در اختیار صوفیّه است.زیرا تنها ذکری که به هنگام تجارت و خرید و فروخت می توان به آن ذاکر بود «ذکر قلبی» است.چرا که زبان به هنگام تجارت و خرید و فروخت به ذکر دنیا در کار است و نمی تواند مشغول ذکر خدا باشد.از طرف دیگر ، خدای تعالی با عبارت : «ذکر الله و اقام الصلوة» حساب ذکر مورد نظر خود را از حساب اقامه نماز که از مصادیق ذکر لسانی است جدا می کند و به ما می فهماند این ذکر ، «ذکر لسانی» نیست «ذکر قلبی» است.
این مسئله نشان می دهد که آن خانه ای که این مردانی که تجارت و خرید و فروخت ، آن ها را از ذکر خدا و یاد خدا غافل نمی کند مسجد مصطلح نیست بلکه «خانقاه» است.زیرا همانطورکه گفتیم مسجد جای کسانی است که اهل«ذکر لسانی» هستند و فقط «خانقاه» جایگاه اهالی «ذکر قلبی» است.    
            -----------------------------------
1.نور/36-37
2.بقره/114
3.رعد/2

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

قطب(14)

«یهدی الله لنوره من یشآء»(1)
 
«خدا هر کس را که بخواهد به نور خویش هدایت می کند.»
 
 
 این قسمت از آیه شریفه نور ، شبهه مخالفان صوفیّه و متولّیان دین صوری و سنّتی را مبنی بر اینکه هدایت شدن به عالم نور ویژه اهل بیت(ع) است و اقطاب و مشایخ صوفیّه از این هدایت بی نصیب هستند از بیخ ریشه کن می کند.زیرا عبارت : «من یشآء» اطلاق دارد و شامل همه بندگان خدای تعالی از جمله وجود مقدس و ملکوتی اقطاب و مشایخ صوفیّه نیز می شود.
             -------------------------------------
1.نور/35

قطب(13) ، دین نوری و شهودی(11)

«هو الّذی ینزّل علی عبده آیات بیّنات لیخرجکم من الظّلمات الی النّور و انّ الله بکم لرءوف رحیم»(1)
 
«او کسی است که آیات روشنگری را بر بنده خود نازل کرد تا شما را از ظلمات به نور عبور دهد.و همانا او نسبت به شما رئوف و مهربان است.»
 
 
 این آیه شریفه نیز بر نوری و شهودی بودن دین مورد نظر خدای تعالی تاکید می کند.نکاتی در این آیه شریفه مطرح شده است که به آن ها اشاره می کنیم :
1.«عبد» یا بنده کسی است که از ظلمات به نور عبور کرده است.پس تا کسی از ظلمات به نور عبور نکرده باشد قادر به عبودیّت و بندگی نیست.
2.هدف خدای تعالی از فرستادن رسول اکرم(ص) عبور دادن مردم از ظلمات به نور بوده است.پس تا کسی با عبور از ظلمات وارد عالم نور نشود در حقیقت به ندای : «هل من ناصر ینصرنی» رسول اکرم(ص) پاسخ نداده و او را در راه هدفش که عبور مردم از جمله خود این شخص از ظلمات به نور بوده است تنها گذاشته است.چنین شخصی چگونه می تواند ادّعا کند که مسلمان است و دوستدار رسولخدا(ص) است.
3.کسانی «محمّدی» و از امّت محمّد محسوب می شوند که با تحقّق هدف رسول اکرم(ص) از ظلمات به نور عبور کرده باشند.کسانی که در پوسته ظاهری دین و در شریعت خود را گرفتار کرده اند ، اسیران ظلمات و حجاب های ظلمانی هستند و محمّدی به حساب نمی آیند گر چه به ظاهر داخل در امّت محمّد(ص) باشند.
4.هدف از نزول قرآن عبور مردم از ظلمات به نوربوده است. پس کسانی که قرآن می خوانند وخود رامعتقد به قرآن می دانند در حالی که نه عبور کرده اند و نه خود را در مسیر عبور از ظلمات به نور قرار داده اند و نه به اینگونه مسایل اعتقادی دارند ، مصادیق حدیث شریف نبوی : «ربّ تال القرآن و القرآن یلعنه»(2) ، «چه بسا کسی قرآن تلاوت می کند در حالی که قرآن او را لعنت می کند» هستند. 
5.قرآن عبور دادن مردم از ظلمات به نور به وسیله خدای تعالی را نشانه رأفت و رحمت خدا نسبت به آنان می داند.پس کسی که از ظلمات به نور عبور نکرده و خود را در مسیر عبور قرار نداده از رأفت و رحمت ویژه پروردگار بی بهره و بی نصیب است.
6.راه رسیدن به مقام«عبد»که مقامی بالاتراز رسالت است(3) عبور از ظلمات به نور است و راه عبور هم بر همه مردم باز است وهمه به وسیله دعوتی الهی دعوت به عبور شده اند.پس هیچ بعدی در زمینه ادّعای صوفیّه مبنی بر اینکه اقطاب هم به مقام «عبد» نایل شده اند و مامور الهی عبور دادن مردم از ظلمات به نور در عصر غیبت هستند وجود ندارد.
               ---------------------------------
1.حدید/9
2.بحار الانوار/ج89/ص184
3.در تشهد نماز «عبد» را بر رسول مقدّم می کنیم که نشانه بالاتر بودن مقام «عبد» نسبت به رسول و پیامبر است : «اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله»

دین نوری و شهودی(10)

«هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظّلمات الی النّور و کان بالمومنین رحیما»(1)
 
«او کسی است که به همراه فرشتگانش بر شما درود می فرستد تا شما را از ظلمات به نور عبور دهد و او نسبت به مومنان رحیم است.»
 
 
 خدای تعالی در این آیه شریفه یکبار دیگر بر دین مورد نظر خود که «دین نوری و شهودی» است تاکید می کند.نوری و شهودی بودن دین آنقدر از دیدگاه الهی مهم و حیاتی است که خدای تعالی یکی از کارهای خود و فرشتگان خود را درود فرستادن بر ما به قصد عبور دادن ما از ظلمات به نور و رهاندن ما ازقید اسارت درحجاب های ظلمانی معرّفی می کند و این کار یعنی درود فرستادن بر ما به قصد عبور دادن ما از ظلمات به نور را نشانه اختصاص رحمت خود به ما و رحیم بودن خود نسبت به ما می داند.
نکته عمیق و راهگشایی که همچون بسیاری از آیات دیگر در اینجا نیز بر آن تاکید شده است این است که خدای تعالی عبور از ظلمات به نور را نشانه ایمان معرّفی می کند و نورانیّت و ایمان را به هم گره می زند.به عبارت دیگر از دیدگاه خدای تعالی ، مومن کسی است که وارد عالم نور شده باشد و از حواس و مشاعر باطنی باز برخوردار باشد.
              ---------------------------------
1.احزاب/43

قطب(12) ، دین نوری و شهودی(9)

«و لقد ارسلنا موسی بآیاتنا ان اخرج قومک من الظّلمات الی النّور»(1)

«و به یقین ، موسی را به همراه نشانه های خود فرستادیم (و به او ماموریّت دادیم) که قومت را از ظلمات به نور عبور بده.»


 خدای تعالی در این آیه شریفه نیز هدف از ارسال رسل و فرستادن پیامبران را عبورمردم ازظلمات به نورمعرّفی می کند. به عبارت دیگر ، وظیفه رهبران معنوی را این می داند که مردم را از ظلمات به نور عبوردهند.پس یک رهبرمعنوی صادق ابتدا باید خود از ظلمات به نور عبور کرده باشد و در این عبور و سلوک آنقدر صادقانه پیش رفته باشد که از توان بالایی برخوردار باشد و از عهده چنین مسئولیّت سنگینی بر آید.این مستلزم این حقیقت است که روش دینداری و دین ورزی چنین رهبری باید روشی نوری و مبتنی بر دریافت نور بوده باشد نه روشی مبتنی بر استدلالات عقلی و متّکی به فهم شخصی و استوار بر تاریخ مبهم و پوسیده.می دانیم که فقط صوفیّه از این روش و از دین نوری و شهودی بهره مندند و فقط اقطاب صوفیّه مدّعی به حقّ اینگونه رهبری معنوی هستند.دیگران نه چنین ادّعایی دارند و نه توان عملی کردن آن را.یا علی.
           --------------------------------------
1.ابراهیم/5

دین نوری و شهودی(8)

«الر.کتاب انزلناه الیک لتخرج النّاس من الظّلمات الی النّور باذن ربّهم الی صراط العزیز الحمید»(1)

«الر.این کتابی است که آن را بر تو نازل کردیم تا مردم را به اجازه پروردگارشان از ظلمات به نور ، به صراط عزیز و حمید عبور دهی.»


 این آیه شریفه به صراحت بیان می کند که فلسفه ارسال رسل و فرستادن پیامبران الهی عبور مردم از ظلمات به نور به مدد ایشان و به اجازه الهی بوده است.یعنی دینی که پیامبران مروّج و مبلّغ آن بوده اند یک «دین نوری و شهودی» بوده است.
عبارت : «من الظّلمات الی النّور باذن ربّهم الی صراط العزیز الحمید» نشان می دهد که صراط پس از عبور شخص از ظلمات به نور برای او هویدا و آشکار می شود و در حقیقت یک صراط نوری است.قرار گرفتن دو واژه : «نور» و «صراط» پس از حرف اضافه : «الی» این حقیقت را تبیین می کند.پس تا شخص از ظلمات به نور عبور نکرده باشد و حواس و مشاعر باطنی او از جمله چشم دلش باز نشده باشد هنوز وارد صراط مستقیم نشده است.بنابراین متولّیان و پیروان دین صوری و سنّتی و رایج در جامعه چون راه معنویشان یک راه مبتنی بر دریافت نور از ذات اقدس الهی نیست اصلا وارد صراط نمی شوند تا چه رسد در آن به گام زدن به سوی خدا بپردازند.این متولّیان و رهبران دینی چگونه می خواهند پیروان خود را به سر منزل مقصود برسانند وقتی که هنوز نه صراط را دیده اند و نه در آن قرار گرفته اند.به قول مسیح(ع) کوری عصاکش کور دیگری شده است.
این حقیقتی که آن را تبیین کردیم نشان می دهد که تقاضای : «اهدنا الصّراط المستقیم» نمازگزارانی که روش دینداری و دین ورزی آن ها روشی مبتنی بر دریافت نور نیست و از «دین نوری و شهودی» برخوردار نیستند تقاضایی صادقانه نیست.به همین جهت هرگز تقاضایشان پذیرفته نمی شود و در صراط قرار نمی گیرند.زیرا صراط از جنس نور است و طالب صراط باید طالب نور باشد.باید روش دینداری و دین ورزی او روشی نوری باشد.دینش باید «دین نوری و شهودی» باشد.لطفا بیندیشیم و بفهمیم. 
          -----------------------------------------
1.ابراهیم/1 

قطب(11)

«الر.کتاب انزلناه الیک لتخرج النّاس من الظّلمات الی النّور باذن ربّهم الی صراط العزیز الحمید»(1)

«الر.این کتابی است که آن را بر تو نازل کردیم تا مردم را به اجازه پرودگارشان از ظلمات به نور به راه عزیز حمید عبور دهی.»


 این آیه شریفه تکلیف کسانی راکه می توانند جانشین رسولخدا(ص) و اهل بیت(ع) در رهبری معنوی مردم باشند روشن می کند.این آیه به صراحت می گوید رهبر معنوی باید توان عبور مردم از ظلمات به نور را داشته باشد.این آیه به صراحت می گوید باید روش دینداری رهبر معنوی مردم یک روش نوری و یک روش مبتنی بر کسب نور باشد.زیرا اسماء الهیّه از جمله دو اسم : «عزیز» و «حمید» نور هستند و صراطی که به این دو اسم ختم می شود یک صراط نوری است.پس رهبر معنوی مردم باید نخست خود وارد عالم نور شده باشد و صراط نوری را بشناسد تا بتواند دست دردمندان و طالبان نور را بگیرد و از ظلمات به نور عبور دهد.
از طرف دیگر می دانیم که قطب که به مقام آدمیّت و به مقام انسان کامل دست یافته است مظهر همه اسماء و صفات الهی از جمله مظهر دو اسم : «عزیز» و «حمید» است.بنابراین و در حقیقت ، سلوک سالک در عین حال که سلوک در مراتب ذات خویش است در همان حال سلوک در مراتب ذات و جان ربّ و مربّی خود یعنی قطب هم هست.این همان معنای دقیق حدیث نبوی : «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(2) ، «هر کس که خود را بشناسد مربّی خود را شناخته است» می باشد. به عبارت دیگر ، قطب صراط نوری و مستقیم است و سالک در این صراط نوری و مستقیم گام می زند.عبارت : «الی صراط العزیز الحمید» حکایت از این معنا می کند.
بنابر این ، فقط قطب می تواند مدّعی به حقّ جانشینی رسول الله(ص) و اهل بیت(ع) در زمینه رهبری معنوی مردم باشد.
نکته دیگری که در این آیه شریفه جلب توجّه می کند این است که خداوند راه ورود به عالم نور و حرکت به سوی خدای «عزیز» و «حمید» را برای همه مردم باز می داند.با توجّه به این حقیقت ، چرا مخالفان صوفیّه منکر مقامات اقطاب و مشایخ صوفیّه می شوند؟مگر خدای تعالی این راه را برای همه مردم باز ندانسته و باز نگذاشته است؟ مگر اقطاب و مشایخ صوفیّه از مردم و از جنس مردم نیستند؟ از اینجا معلوم می شود که مدّعیان تفسیرقرآن هنوز قرآن را بطوردقیق مطالعه نکرده اند.  
              ------------------------------------
1.ابراهیم/1  
2.

دین نوری و شهودی(7)



در بسیاری از آیات و روایات به یک حقیقت واحد اشاره شده است و آن این است که حقایق وجودی و دینی «نور» هستند.به نمونه هایی توجّه می کنیم :
1.خدا نور است : «الله نور السّماوات و الارض»(1) ، «خدا نور آسمان ها و زمین است.»
2.قرآن نور است :«فآمنوا بالله و رسوله و النّورالّذی انزلنا(2) ، «به خدا و فرستاده او و نوری که نازل کردیم ایمان بیاورید.»
3.پیامبر(ص) چراغی است که نور می دهد : «و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا»(3) ، «(ما تو را) ....و به عنوان کسی که به اجازه الهی به سوی خدا دعوت می کند و به عنوان چراغی نور دهنده (فرستادیم)» 
4.عالم و عوالم نوریی وجود دارند که مومن باید وارد آن ها شود:«الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور»(4) ، «خدا ولیّ و مولای مومنان است و آن ها را از ظلمات به نور عبور می دهد.»
5.امام نور است : «ابو جعفر(ع) : یا ابا خالد ، النّور والله الائمّة من آل محمّد(ص) الی یوم القیامة»(5) ، «امام باقر(ع) در باره تفسیر آیه ای که در شماره 2 نقل کردیم می فرماید : ای ابو خالد ، به خدای سوگند که نور تا روز قیامت، امامان از خاندان محمّد(ص) هستند.»
6.وضو نور است:«انّ الوضوءعلی الوضوءنورعلی نور»(6) ، «یکی از امامان اهل بیت(ع) : همانا وضویی که بر وضوی پیشین گرفته می شود ، نوری است که بر نور دیگر افزوده  می شود.»
7.فرشتگان هم که مقیمان عالم نور و ملکوت هستند ناگزیر خود ، نور هستند و برای ورود مومنان به عالم نور به همراه خداوند بر مومنان درود می فرستند : «هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظّلمات الی النّور»(7) ، «او کسی است که به همراه فرشتگانش بر شما درود می فرستد تا شما را از ظلمات به نور عبور دهد.»
اینک یک پرسش ساده مطرح می شود : نور دیدنی است یا خواندنی و شنیدنی؟ پاسخی که متولّیان دین صوری و سنّتی یعنی رهبران دین رایج در جامعه به این پرسش می دهند این است که نور،خواندنی و شنیدنی است.آن ها به مریدان و مقلّدان خود می گویند به پای منبرها و تریبون های ما بیایید و از زبان ما در باره خدا و قرآن و پیامبر و امام و فرشتگان و .... بشنوید.یا در باره این حقایق نوری عالم هستی در کتاب های ما به مطالعه بپردازید.
از طرف دیگر ، صوفیّه می گویند نور دیدنی است.باید تحت ولایت یک ولیّ زنده و حاضر در جامعه سلوک کرد تا با عبور از حجاب های ظلمانی وارد عالم نور شد و با کمک حواس و مشاعر باز باطنی به شهود نور و حقایق نوری عالم پرداخت. صوفیّه می گویند اگر شما رسا ترین تعریف ها را از نور به یک کور مادر زاد ارایه دهید ، تا وقتی که او شفا نیابد و نور را با چشم خویش نبیند نمی تواند کوچک ترین تصوری از نور و کیفیّت و فایده ها و ویژگی های آن داشته باشد.کور دلانی که حواس و مشاعر باطنی آن ها از جمله چشم دلشان کور است نیز در عالم حقیقت و عالم معنا اینچنین هستند.هر اندازه از خدا و قرآن و پیامبر و امام و.... برای ان ها بگویی و بنویسی بی فایده است و کوچک ترین کمکی به آن ها در راه درک این حقایق نمی کند.
اینک قضاوت را بر عهده شما خواننده و پژوهشگر منصف  می گذاریم که حقّ با کدامیک از این دو گروه است؟ کسانی که نور را دیدنی می دانند و به شهود آن و حقایق وابسته به آن می پردازند یا گروهی که نور را خواندنی و شنیدنی می دانند و معرّفی می کنند؟
            -------------------------------------
1.نور/35
2.تغابن/8
3.احزاب/46
4.بقره/257
5.اصول کافی/ج1/ص194
6.من لا یحضره الفقیه/ج1/ص41
7.احزاب/43

ذکر قلبی(13)

«الّا المصلّین.الّذین هم علی صلاتهم دائمون»(1)

«مگر نماز گزاران.کسانی که همیشه و پیوسته در حال نمازند.»


 این دو آیه به ما نشان می دهند که نمازگزار مورد نظر قرآن کسی است که یک ویژگی عمده و مهم دارد و آن این است که باید همیشه و پیوسته در حال نماز باشد.این آیه بر «ذکر قلبی» دلالت دارد.زیرا «ذکر قلبی» ذکری در مرحله قلب است و قلب به آن اشتغال دارد.بنابراین اشتغالات ظاهری آدمی از قبیل : خوردن و نوشیدن و خفتن و گفتن و خواندن و اندیشیدن و تحصیل و تدریس و....مانعی بر سر راه آن ایجاد نمی کند.پس آدمی در این حال می تواند بدون وقفه ذکر بگوید و به یاد خدا باشد.و در حقیقت می تواند بدون وقفه نماز بگزارد.زیرا حقیقت نماز ، عبارت از یاد خدا است : «اقم الصّلوة لذکری»(2) ، «نماز بگزار تا به یاد من باشی» ، وگرنه اینکه تصوّر کنیم مصداق این آیه کسی است که باید همیشه بر سر سجّاده نماز باشد و نماز بگزارد تصوّر کودکانه ای است.بنابراین ، اهل شریعت که از «ذکر قلبی» بی نصیب هستند مانند بسیاری از آیات قرآن نمی توانند مصداق این آیه هم باشند و در عمل از تعطیل کنندگان این آیه هستند.اما صوفیّه که اهل «ذکر قلبی» و صاحبان آن هستند مانند تمام آیات قرآن ، مصداق این آیه هم هستند.گوارایشان باد.
تنها چیزی که اهل شریعت به آن می بالند و سعی بر مراقبت بر آن دارند نماز است اما همانطور که دیدیم آن را هم آنگونه که مورد نظر و مورد رضایت قرآن و خداوند است نمی توانند به جا آورند.لطفا بفهمیم و درک کنیم.
             -----------------------------------
1.معارج/22-23
2.طه/14

دین نوری و شهودی(6) ، خانقاه و عزلت(4)

«انّ الّذین قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة الّا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون.نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدّنیا و فی الآخرة»(1)

«همانا کسانی که گفتند : «پروردگار ما الله است» سپس استقامت ورزیدند ، فرشتگان بر آن ها نازل می شوند (و می گویند : ) نترسید و اندوهگین نشوید.شما را به بهشتی که به شما وعده داده می شد بشارت باد.ما در زندگی دنیایی و آخرتی دوستان شما هستیم.»


 این آیه شریفه همچون خورشیدی در میان آیات قرآن می درخشد و دیدگاه قرآن و خدای تعالی را درباره نوع دینی که می پسندند ومورد نظر آن هااست تبیین می کند. این آیه به صراحت هر چه تمام تر اعلام می کند که دین مورد نظر قرآن و خداوند «دین نوری و شهودی» است نه دین صوری و سنّتی موجود در جامعه که پایه هایش بر رعایت خشک و غافلانه احکام دین و بر تاریخ سست و پر ابهام استوار است.  نکته هایی که در این آیه شریفه موجود است از این قرار است :
1.اقرار تنها به وحدانیّت و ربوبیّت خداوند کافی نیست.شخص متدیّن باید از استقامت بهره مند باشد.استقامت چیزی است که با غفلت سازگاری ندارد.یعنی کسی که گاهی به یاد خدا و گاهی از یاد او غافل است اهل استقامت نیست.مستقیم نیست.پس استقامت در بندگی رابطه مستقیم با «ذکر قلبی» دارد.زیرا ذکر لسانی هم گاهی هست و بیشتر زمان ها مانند : اوقات غذا خوردن و حرف زدن و خفتن و تحصیل و تدریس و اندیشیدن و.... نیست.پس ذکر لسانی هم استقامت نمی آورد و نمی آفریند. بنابراین اهل شریعت که منحصرا از ذکر لسانی بهره می برند هر گز اهل استقامت نمی شوند و از مواهب بشارت داده شده در این آیه برخوردار نخواهند شد.
2.اسم موصول : «الّذین» اطلاق دارد.یعنی شامل عده خاصی از انسان ها مانند پیامبران و اهل بیت(ع) نمی شود.بلکه فراگیر است و نشان می دهد همه انسان ها با رعایت شرایطی می توانند از مصادیق این آیه شریفه باشند و از مواهب آن بهره مند شوند.
3.عبارت :«تتنزّل علیهم الملائکة الّا تخافوا....» و «نحن اولیاؤکم فی الحیوة الدّنیا» نشان می دهند که افتادن پرده از برابر دیدگان سالک ، و شهود ملائکه که از حقایق نوریّه عالم هستی هستند و شنیدن کلام آن ها و برقراری رابطه دوستانه با آن ها و استفاده از بشارت های آن ها نه تنها در همین زندگی دنیایی قابل وصول و دسترسی است بلکه لازمه بندگی و دینداری و استقامت در دینداری است.به عبارت دیگر از دیدگاه قرآن فقط اهل شهود در ادّعای : «قالوا ربّنا الله» صادق هستند و دیگرانی که ادّعای آن را دارند فقط یک مدّعی هستند که در آخرت رسوا خواهند شد.
4.حرف : «انّ» که از حروف مشبّهة بالفعل است و برای تاکید بر معنا و مفهوم مطرح شده در جمله می آید بر این حقیقت هایی که بیان شد از جمله اینکه فقط اهل شهود در ادّعای : «قالوا ربّنا الله» صادق هستند تاکید کرده و آن را تثبیت می کند.
5.مفاد این آیه از جمله اینکه اهل شهود یک رابطه دوستانه با ملائکه برقرارمی کنند و از دوستی با آن ها و معاشرت با آن ها و مکالمه با آن ها و از تعلیم های آن ها بهره مند می شوند نشان می دهد که چرا صوفیّه اهل شهود ، از مردم که اهل دنیا و اهل غفلت از یاد خدا هستند عزلت می گزینند و گوشه گیری می کنند.
6.این آیه شریفه در ضمن ، یکی از دلایل و بلکه مهم ترین دلیل تاسیس خانقاه از جانب صوفیّه را تبیین و تایید می کند.زیرا راه اهل شهود که دینداری آن ها بر اساس ذکر الهی و استقامت در دین و دوستی با ملائکه استوار است از راه عامه مردم - که شامل متولّیان دین صوری و سنّتی هم می شود - که دینداری آن ها غافلانه و بدون استقامت در دین و با دوستی با غافلان و اهل دنیا توام است جدا است.و چون پیروان و متولّیان دین صوری و سنّتی ،مساجد را ازآن خود و تصاحب آن را حقّ خود می دانسته اند ناگزیر صوفیّه با تاسیس خانقاه ، اهل «ذکر قلبی» و «اهل شهود» را دور هم جمع کردند تا ازفیض وجودهم بهره مند شوند.
7.عبارت : «و ابشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون» که در آن فعل ماضی استمراری : «کنتم توعدون» به کار رفته است نشان می دهد بهشت اهل شهود با واردشدن آن ها به ملکوت عالم و شهود بهشت و اهل آن نقد شده است و دیگر برای آن ها یک وعده نیست.این عبارت به ما می رساند که ساکنان ظلمات و اسیران حجاب های ظلمانی به وعده نیازمندند تا در راه بندگی حرکت کنند ، اما کسانی که از قید حجاب های ظلمانی می رهند و با عبور از آن ها وارد عالم و عوالم نوری می شوند با شهود ملکوت عالم از جمله شهود بهشت و اهل آن ، از انتظار به در می آیند و دیگر نیازی به وعده ندارند.زیرا وعده حکایت از ندیدن و نرسیدن و انتظار می کند و کسانی که رسیده اند ودیده اند دیگر نیازی به وعده ندارند.به همین جهت برای آن ها از فعل ماضی استمراری استفاده می شود و به آن ها گفته می شود : «وعده داده  می شدید».این یعنی اینک آن را نقد در اختیار دارید.
             --------------------------------------------------------
1.فصّلت/30-31